۲۸ دی تولد منه. تبریک یادتون نره
قربون خودم برم من 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 14:37  توسط JustSomeOne
|

بچه که بودیم هر وقت عمه کوچیکم میومد خونمون واسمون آدامس بادکنی می آوورد. من و فاطمه خیلی زحمت کشیدیم تا یاد بگیریم که چطور می شه آدامسو باد کرد اما هیچ وقت یاد نگرفتیم هیچ وقت.

حتی الانم بلد نیستیم. همین الان داشتیم به یاد دوران کودکی آدامسامونو به مدل اون موقه ها باد می کردیم که اومدم آپ کنم

خب اولا باید بیشتر از یه دونه آدامس تو دهنتون باشه. بعدش وقتی خوب جوییدینش باید از دهنتون درش بیارین. یکم با انگشتاتون ورز بدینش.

بعد به شکل یه مربع یا مستطیل درش بیارین بچسبونیدش رو لباتون.

دو طرفشو با انگشتاتون نگه دارید بعد فوت کنین توش
تمرین کنین فردا می خوام طرز تهیه چیزای دیگه رو یادتون بدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 18:52  توسط JustSomeOne
|
آره مادربزرگم فوت کرد.

و این اولین باری بود که بعد ۲۵ سال زندگی٬ تو یه مراسم ختم شرکت می کردم.

وقتی بهمون خبر دادن که مادر بزرگم فوت کرده دیگه شب شده بود. اما یه سواری دربست گرفتیم و سه نفری برگشتیم شمال. صبح روز بعد وقتی وارد خونه مادربزرگم شدم پدر بزرگم رو دیدم که از اتاق اومده بیرون. پدر بزرگم همیشه اصرار داره هر بار که می بینیمش ۳ بار ببوسیمش و اونم ۳ بار ما رو ببوسه.

اون قدر عشق بوسه که مامانم میگه یه بار وقتی فاطمه٬ خواهر کوچیکم٬ ۴ سالش بود پدربزرگم محکم اونو گرفته بود تو بغلش و هی می بوسیدش. تا اینکه بالاخره خواهرم عصبانی شد و گفت: ولم کن دیگه! مگه من بی بی جونم!!

اما خب این بار با بقیه دفعه ها فرق داشت. این بار برای اولین بار محکم پدر بزرگمو بغل کردم و بوسیدمش. اونم سرشو گذاشت رو شونه هامو گریه کرد. خیلی سخته وقتی بعد ۶۰ سال یارت٬ غم خوارت٬ شریک خوشی ها و نا خوشی ها تو از دست بدی

میگن وقتی یه آدم خوب از دنیا میره بعد مرگش خیلی زود اطرافیان آروم میشن و زندگی شون به حالت عادی بر می گرده. مادر بزرگم همیشه دوست داشت ما نوه هاش تو خونش بهمون خوش بگذره.

همیشه خوش می گذشت و حتی بعد رفتنش هم هممین حسو داشتیم.

تا روز سوم همه درگیر و غمگین بودیم. هممون گریه می کردیم. علی الخصوص وقتی یه آشنا از در وارد می شد. نمی دونم چرا. ولی به محض اینکه یه آشنا رو می دیدم که برای عرض تسلیت اومده بود هر چقدر هم که قبلش آروم بودم یهو بقض گلومو فشار می داد. اما گریه نمی کردم چون شنیدم گریه مال شیطانه. گریه ای که از روی غم باشه مال شیطانه.

تا روز سوم این طور بود اما شب که شد انگار همه مون انرژی گرفتیم. وقتی داشتیم حلوا و میوه و خرما رو واسه روز بعد آماده می کردیم٬ همه ما ۱۴ تا نوه تو یه اتاق٬ همون اتاقی که مادربزرگم توش فوت کرده بود نشسته بودیم و کمک می کردیم. دیگه از غصه خبری نبود. هی شوخی می کردیم و سر به سر هم می ذاشتیم.

حتی بعد از تموم شدن کارا من و خواهر کوچیکم و دختر خالم رفتیم تو حیاط و شروع کردیم به تولید فیلم کوتاه طنز با موبایل

به محض اینکه فیلمبرداری هر کدوم از فیلما تموم می شد می رفتیم بالا و تو اتاق مادر بزرگم واسه بقیه اکران می کردیم.

یهو اون قدر خندیدیم که پدر بزرگم عصبانی شد و محکم درو بست تا صدای خنده هامونو نشنوه.

ما رفتیم. نه از رو بلکه از اون اتاق رفتیم تو حیاط پشتی تا بقیه فیلم های "جالی وود" رو تولید کنیم

(جالی وود با الهام از هالیوود و بالیوود و ترکیب کلمه جالیز برای نشان دادن اصالت شمالی مان ساخته شده است "ویراستار"

) خلاصه تا آخر اون شب ۱۳ تا فیلم کوتاه طنز با موبایل تولید کردیم که همشون رو شب بعد تو خونه خالم اکران کردیم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 1:23  توسط JustSomeOne
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:33  توسط JustSomeOne
|
داشتم فيلم neverwas رو مي ديدم ياد napors افتادم.

(اصلا چه ربطي به هم دارن اين دو تا

)يه زماني تو خونه ما به شكلات مي گفتن: نپرس. جريانش از اين قرار بود كه وقتي داداشم كوچيك بود خيلي شكلات دوس داشت. بابام هميشه شكلات مي خريد و يه جايي تو يه كمد قايمش مي كرد. شكلات ها هم هميشه تو پاكت بودن. و يه جايي تو طبقه بالاي كمد كه دستمون بشون نمي رسيد. هر وقت بابا با پاكت شكلات ميومد خونه سعيد داداشم ازش مي پرسيد: بابا اين چيه؟ بابام مي گفت: نپرسه.

اونم واقعا فك مي كرد اون خوردني هاي شيرين و خوشمزه اسمشون نپرسه. وقتي دلش شكلات مي خواست مي رفت پيش بابا و بهش مي گفت: بابا نپس بده. نمي تونست "ر" رو تلفظ كنه.
راوی نقل می کنه که هر وقت تو جاده تهران-شمال٬ داداشم می نشست تو ماشین بابام به تونل ها که می رسیدن شروع می کرد به فوت کردن. البته فوت کردن لامپ های تونل.
چون فک می کرده شمعن
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط JustSomeOne
|
اگه فک می کنین قاشق چوبی فقط به درد هم زدن غذا می خوره و با مگس کش فقط میشه مگسا رو کشت اشتباه می کنین چون موارد استفاده این دو وسیله تو خونه ما فرق می کرد. تو خونه ما مگس کش و قاشق چوبی ابزار تادیب بودن

البته آمارشو ندارم که چن تا قاشق چوبی رو تن داداشم شکست اما می دونم هیچ مگس کشی رو تنش شکسته نشد چون همه مگس کشامون از جنس پلاستیک نرم بودن

هر وقت مامان مشغول کتک زدن داداشم با قاشق چوبی و مگس کش بود داداشم بلند بلند داد می زد و می گفت اصلا درد نداره!! اصلا درد نداره!! اصلا درد نداررررررره ه ه ه !!!!!


بعد که مامانم دلش خنک می شد و از اتاق بیرون می رفت تازه داداشم شروع می کرد به ماساژ دادن خودش می گفت: آآآییی آآآخخخ واااییی!!! و این گونه بود که من این جانبه خود در س مقاومت را از برادر آموختم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:34  توسط JustSomeOne
|
بچه که بودیم از ظبط صوت خیلی خوشمون میومد. مدام صدامونو ضبط می کردیم و گوش می دادیم.

خیلی کیف می داد. یه بار فک کنم سال ۷۰ بود. سالروز فتح خرمشهر. اتفاقا یه نوار تو ظبط رادیو بود و ما هم کنار رادیو نشسته بودیم که به مناسبت سالروز فتح خرمشهر صدای آژیر از رادیو پخش و شد و همون صدای گوینده که می گفت: شنوندگان عزیز توجه کنید!!!

داداشم دوید دکمه ظبطو فشار داد و صدای آژیر ظبط شد.

یه فکر جالب به ذهنمون رسیده بود.

اونم اینکه شب این آژیرو تو خونه اِکران کنیم. شب که شد بابام نشسته بود پای اخبار تلویزیون. داداشم صدای رادیو ظبطو گذاشت رو ۱۰ ینی آخرش. بعدم صدایی رو که ضبط کرده بودیم اِکران کردیم. یهو بابام عین فرفره از اتاق پرید بیرون که بدو بره حیاط و برقو قطع کنه. فک کرد حمله شده.

به دم در هال که رسید صدای خنده چارتاییمون بلند شد. بابا یه لحظه برگشت ما رو دید و فهمید ماجرا از چه قراره. بعد با عصبانیت یکی زد تو گوش داداشم

و سیم رادیو رو از پریز کشید. و حدودا یه هفته ای از گوش دادن به رادیو محروم شدیم.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:46  توسط JustSomeOne
|
بیچاره خواهر کوچیکم. چون ته طغاری بود من و برادر و خواهر بزرگم زیاد تحویلش نمی گرفتیم. از قایم باشک خیلی خوشش میومد. هر وقت هم که به من پیشنهاد این بازیو می داد می گفتم اول اون باید چش بذاره.

همش هم جامو تغییر می دادم. اگه پشت در قایم شده بودم٬ تا می رفت زیر تختو بگرده از اتاق می رفتم بیرون و یه جا دیگه قایم می شدم. تا تو طبقه بالا سرش گرم بود می رفتم پایین. بعدش از پایین به زیرزمین. این قد می گردوندمش تو خونه ۴۰۰ متریمون که جونش بالا بیاد بیچاره.

آخرشم خودم خسته می شدم میومدم بیرون خودمو نشونش می دادم.

بعد اون می گفت: حالا نوبت تواِ. منم می گفتم خسته شدم باشه واسه بعد.

هر بارم همین کلاهو سرش میذاشتم بیچاره. گاهی اوقات هم که می دید بخاری از من بلند نمی شه٬ می گفت بیا اینا (خواهر و برادر بزرگم) رو بزنیم تا بیان دمبالمون کنن. می شه دمبال بازی.منم تو کتک زدن همکاری می کردم. بعد داداشم و خواهر بزرگم میفتادن دمبالمون. منم وسطای راه٬ جا خالی می دادم تا خودش تنهایی کتکا رو بخوره.

اما خب بعدا که بزرگتر شدیم یه کم مهربون شدم.

هر وقت داداشم می دوید که خواهر کوچیکمو بزنه٬ اون می دوید می رفت روی تخت چن تا پتو می کشید سرش تا از فشار ضربه ها کم شه

. منم کنارش می شستم تا بعضی از مشت و لگدا رو خودم دریافت کنم.

گاهی که کتکه خیلی دردناک بود خواهر کوچیکم منو گاز می گرفت چون حریف داداشم نمی شد.

بچه تر که بود آنتن بود. همه چیزو گزارش می داد به مامان و بابا واسه همینم تو بازی هامون راش نمی دادیم. گاهی هم کتکش می زدیم. آخه داداشم می گفت: کتک واسه این مُسَکِنه. می خوره می خوابه.

راست هم می گفت. هر وقت کتک می خورد این قد گریه می کرد که بالاخره خوابش می برد.

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:40  توسط JustSomeOne
|
بچه که بودیم من و خواهر کوچیکم می رفتیم طبقه پایین خونمون شبا همون جا یه گوشه هال می خوابیدیم یا خودمونو می زدیم به خواب.

چون بابا میومد دمبالمون بعد بغلمون می کرد مارو از پله ها می برد بالا. ما هم وسط راه یواشکی چشمامونو باز می کردیم ببینیم رسیدیم به مقصد یا نه.

صُبا که همه از خواب پا می شدن من و خواهر کوچیکم همین طور خودمونو می زدیم به خواب.

بابا هم واسه اینکه سر به سرمون بذاره وانمود می کرد که ما رو نمی بینه و همین طوری تُشکا رو تا می کرد. ما هم لای تشکا بودیم. بعد می نداختمون رو رخت خوابا.

یه خورده اون جا می موندیم٬ خسته که می شدیم خودمون میومدیم بیرون.

خواهر کوچیکم خیلی خوش خواب بود. بابا و مامان هر نصفه شب من و اونو از خواب بیدار می کردن می بردن دسشویی که رخت خوابو خیس نکنیم یه وقت

هر وقت خواهر کوچیکمو می فرستادن دسشویی نیم ساعت طول می کشید. چون هر شب تو دسشویی تو همون حالت نشسته می خوابید

دیگه از تفریحاتمون این بود که شبا قبل از خواب من و خواهر کوچیکه و داداش هر چی پتو تو اتاقمون بود پهن می کردیم وسط اتاق طوری که کل کف اتاقو پتوها بپوشونن. بعدش لامپو خاموش می کردیم و اروم آروم و به صورت نیم خیز زیر پتوها این طرف و اون طرف می رفتیم. هر کدوممون که به اون یکی برخورد می کرد یه نیشگون می گرفت و سریعا در می رفت
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:43  توسط JustSomeOne
|
این صدای مگس است. صدای مگس را از توی جوراب می شنوید.

اینم یکی دیگه از تفریحات سالم دوران کودکیمون بود. البته با این تفاوت که من این موردو فقط تماشا می کردم. چون هرگز تو عمرم از مگس جماعت خوشم نیومده.

داداشم تو مدرسه از دوستاش یاد گرفته بود این کارو. به این ترتیب که یه لنگه جوراب بر می داشت می رفتیم کنار در تراس می شستیم.

مگسا که میومدن تو اتاق درو می بستیم. بعدش اونا هجوم میاوردن به سمت در و پنجره تِراس. اینجا بود که داداشم یه لنگه جورابو باز می کرد و آروم آروم به یکی از مگسا نزدیک می شد. بعد سر جورابو می چسبوند به شیشه. درست همون جایی که یکی از مگسا ویز ویز می کرد و بالا پایین می رفت. بعدش سر جورابو می بست و من تماشا می کردم. مگسه هی خودشو می زد به این طرف و اون طرف جوراب و توش ویز ویز می کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:31  توسط JustSomeOne
|