كلاس چارم دبستان كه بودم بابام واسم يه ساعت مچي خريد. فقط من تو كلاسمون ساعت داشتم. حتي معلم مون هم ساعت نداشت.

واسه همينم هميشه از من مي پرسید ساعت چنده. اما خب جواب من بستگي به نمره اي داشت كه تو امتحان مي گرفتم. اگه نمرم ۲۰ شده بود به معلم مون جواب مي دادم ساعت چنده. اما اگه ۲۵ صدم كمتر گرفته بودم محلش نمي ذاشتم

جنمو حال مي كنين جون من؟
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:51  توسط JustSomeOne
|
اين اس ام اس رو حتما خونديد كه : (مخصوص نصفه شبه) ببخشيد بد موقع مزاحم شدم٬ يه سوالي بود خيلي ذهنمو مشغول كرده بود، مي خواستم بدونم ايران نفتشو كه صادر مي كنه بشكه هاشو پس مي گيره؟

من يه بار اينو واسه يكي از دوستام فرستادم. بعد پنج ديقه اس ام اس زد گفت: بابام ميگه: بشكه يه واحد اندازه گيريه. اين طور نيست كه نفتو بريزن تو بشكه صادر كنن
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:38  توسط JustSomeOne
|
یادش بخیر جوونیام

یه بار که بابام اومد مهدکودک دنبالم تا منو ببره خونه٬ منو نشوند رو صندلی عقب ماشینش. البته تنها نبودم. خواهر کوچیکم سمت راستم نشسته بود. برادرم هم سمت چپم بود. و اما رو صندلی جلو ٬ صندلی مورد علاقه من٬ یه آقایی نشسته بود که من نمی شناختمش و سرش یه کلاه بود. وقتی بابام تو پمپ بنزین نگه داشت تا بنزین بزنه٬ اون آقاهه کلاهشو از سرش برداشت تا سرشو بخارونه. و خب منم که حسابی حوصلم سر رفته بود یه ندا به خواهر کوچیکه دادم و با هم دو نفری فرصت رو غنیمت شمردیم و با دست هی می زدیم روی سر کچل اون دوست بد بخت بابام و می گفتیم: « کچل کچل کلاچه٬ روغن کله پاچه...» اون آقاهه هم خندش گرفته بود. بابام که اون بیرون ایستاده بود متوجه خنده های اون آقاهه شد و سرشو خم کرد تا ببینه توی ماشین چه خبره که ناگهان متوجه اون صحنه زیبا شد و بقیشو دیگه خودتون حدس بزنید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 22:13  توسط JustSomeOne
|