یکی دیگه از تفریحات سالم دوران کودکی من شکار گنجشک با دست بود. به این ترتیب که ساعت ها تو حیاط خونه منتظر می موندم تا وقتی یه گنجشک رو زمین بشینه بعد با احتیاط بهش نزدیک می شدم و با دست می گرفتمش و چون شکارچی با وفایی بودم اغلب تا زمانی که گنجشک زنده بود نگهش می داشتم که این مدت بین یک تا دو روز متغیر بود.

یه بار پس از شکار یه بچه گنجشک٬ خواهر بزرگم نگاهی به گنجیشکه انداخت و به نظرش اومد که خیلی وقته حیوون بی نوا حموم نرفته.

این بود که چهار نفری گنجشکرو برداشتیم و بردیم تو دسشویی و با شامپو شستیمش. بعد هم با حوله صورت خشکش کردیم. اما به اندازه کافی خشک نشده بود. یه کم فکر کردیم و نمی دونم این فکر بکر به ذهن کدوم مون رسید که باید گنجیشکره ببریم تو زیرزمین تا خشک بشه. گنجشکرو برداشتیم٬ پیچیدیمش تو پنبه بعد گذاشتیمش رو دیگ بخار شوفاژ تو زیرزمین تا خوب خشک بشه.

خودمون هم رفتیم دنبال بازی. بعده چند ساعت وقتی برگشتیم دیدیم گنجشک بی نوا از شدت خشکی تاکسی درمی شده.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:27  توسط JustSomeOne
|
من و برادر و خواهر بزرگم تو بچگی علاقه زیادی به فرار کردن از خونه داشتیم. و از هر فرصتی برای این کار استفاده می کردیم.

چون من نوچه بودم و همش سوتی می دادم برادر و خواهرم سعی می کردن منو موقع فرار همراه خودشون نبرن. البته خب ما همیشه برای فرار یه مسیر رو انتخاب می کردیم و با اینکه هر بار بابا و مامان پیدامون می کردم مسیر فرار رو تغییر نمی دادیم. همیشه از خونه خودمون تا کوچه عمم اینا فرار می کردیم.

خیلی کیف داشت. گاهی اوقات هم گم می شدیم. چون مسیر خونه ما تا خونه عمه بزرگم خیلی کوچه پس کوچه بود. اما خب این خودش کلی حال می داد که ندونیم کجاییم.

یه بار که مسیر فرارو با موفقیت طی کرده بودیم و داشتیم برمی گشتیم خونه تو فاصله ده متری خونه بودیم که یهو خواهرم داد زد و گفت: مامان اینا دارن میان. و ما دوییدیم و رفتیم به طرف قبرستون نزدیک خونه تا قایم شیم. مامان و بابا با ماشین دمبالمون کرده بودن. اما خب اگه من سوتی نداده بودم ما رو پیدا نمی کردن. خواهر و برادرم رفتن توی اون قبرستون قایم شدن و من برای اینکه از دید دیگران مخفی باشم رومو کردم به طرف دیوار قبرستون و چشمامو بستم

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:18  توسط JustSomeOne
|
وقتی پدریزرگم فوت کرد من پنج ساله بودم. صُب که از خواب پا شدم دیدم همه تو هول و ولان. رفتم طبقه پایین و دیدم عمو کوچیکم٬ پدربزرگم رو تو رخت خوابش بغل کرده و در حالیکه می خنده می گه: آقا جان! آقا جان! پاشو دیگه. پاشو. لابد از ناباوری می خندید. آخه پدربزرگم تو خواب فوت کرد. اما من نمی دونستم مرگ یعنی چی. همه گریه می کردن. عمه ها. عموها... روز بعدش از بابام پرسیدم: مردن یعنی چی بابا؟ اما بابام اون قد تو هم بود که جوابمو نداد. و من به این فکر می کردم که چرا مامانم نذاشت به خرماها ناخونک بزنم. ظهر که شد همه فامیل تو خونمون جمع شدن. خونه شولوغ بود و من فقط تو فکر بازی بودم. رو چارچوب اتاق پدرم یه بارفیکس نصب بود که من و داداشم همیشه سر آویزون شدن از اون بارفیکس با هم دعوا داشتیم. اون روزم همین طور بود. من از بارفیکس آویزون شدم و حاضرم نبودم در برابر التماس های داداشم از اون پایین بیام. داداشم خواست منو بترسونه. واسه همین زنبوری رو که رو تاقچه اتاق افتاده بود و فکر می کرد مرده با دستش برداشت و گذاشت روی انگشتای پام. نگو که زنبوره نیمه جون بود و ضربه مگس کشی که مامانم قبلا بهش زده بود کارشو یسره نکرد. واسه همینم انتقامشو از من گرفت و نیشم زد. جیغم در اومد. داداشم کتک خورد. و پسرعموی پدرم که منو خیلی دوست داشت سر سفره ناهار با یه دستش قاشقو گرفته بود و با دست دیگش پامو واسم می خاروند. هر یه لقمه ای رو هم که قورت می داد یه فحش نثار داداشم می کرد. اون روز ناهار زرشک پولو بود. من از زرشک بدم می اومد. داد زدم که چرا تو پلو زرشک ریختین؟ اما هیچ کس اعتنایی نمی کرد. منم بشقابمو برداشتم و رفتم طبقه بالا. اونجا تو آشپزخونه پدرم تنهایی داشت ناهارشو می خورد. بشقابو گذاشتم جولوش و گفتم: من زرشک دوس ندارم. کسی به حرفم گوش نمی ده. بابام هم زرشک هایی رو که تو بشقابم بود دونه دونه با انگشتاش جدا کرد تا من ناهارمو راحت بخورم.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:6  توسط JustSomeOne
|
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 15:30  توسط JustSomeOne
|
چه بچه بدی بودم من.

خدا منو ببخشه.

این خاطره رو هیچ وخ فراموش نمی کنم. مامانم داشت خونه رو واسه عید گردگیری می کرد. منم شکلات می خواستم. مامانم می گفت نمی شه دستم بنده. اما من هی می گفتم شکلات می خوام٬ شکلات می خوام! خب مامان خانم هم بیچاره دسسش بند بود. منم تهدیدش کردم. گفتم: «بده٬ بهت می گم بده٬ ندی جیش می زنما!!» اما خب اون تهدیمو جدی نگرفت. منم رفتم گوشه فرش جیش زدم

بالا غیرتا خوش انصاف بودما! با اینکه می تونستم برم وسط فرش جیش بزنم رفتم یه گوشه این کارو کردم که مادرم وقتی می خواد فرش شسته رو دوباره بشوره زحمتش خیلی زیاد نشه

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:48  توسط JustSomeOne
|
یاد کارتونای دوران بچگی به خیر

چقد دلمون می خواست گنچ پیدا کنیم.

و به دمبال گنج چه جاهایی که جستجو نمی کردیم

یه بار که به شدت مشغول پیدا کردن گنج تو باغچه خونمون بودیم و با بیل و بیلچه به جون باغچه افتاده بودیم٬ بابا و مامان سر رسیدن. خوب شد که رسیدن. اگه ده دیقه دیرتر میومدن باید از تو چاه فاضلاب درمون میاوردن.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:43  توسط JustSomeOne
|
می دونین که چه جور بازی ایه. مگه نه؟ اما خب نمی دونین روش من و خواهر کوچیکم واسه اجرای این بازی چی بود

چون برادر و خواهر بزرگمون با ما اختلاف سنی شون زیاد بود و من و خواهر کوچیکم همبازی دیگه ای نداشتیم و از دمبال بازی خوشمون میومد ابتدا به آرامی بهشون یعنی همون برادر و خواهر بزرگم٬ نزدیک می شدیم و یکی می زدیم پس گردنشون. اونوقت با تمام قوا دمبالمون می کردن و من و خواهر کوچیکه از شادی و هیجان می دوییدیم. اونقد که دیگه از پا در میومدیم و تسلیم می شدیم تا کتکرو بخوریم و بی خیال شیم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:39  توسط JustSomeOne
|
یکی دیگه از تفریحات سالم دوران بچگیم این بود که با جورابای پاریزین مادرم٬ دست و پای خواهر کوچیکمو می بستم به پایه تخت یا لوله رادیاتور. بعدش در اتاقو می بستم و می رفتم دمبال بقیه تفریحات سالم خودم تا ببینم آیا موفق می شه خودش دست و پاشو باز کنه یا نه؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:35  توسط JustSomeOne
|
پارسا جان عزیز دل رو که می شناسید. اگه نمی شناسیدش برید تو بخش نظرات این وبلاگ تا باهاش آشنا بشین. امضاش هم اینه: "بترکی"

من شخصا فک می کنم ایشون یکی از دوستان جنوب شهری مون باشن. حالا اگه گفتین از کجا فهمیدم!

استحضار دارید که خونواده های جنوب شهری یه پدر و یه مادرن با ده دوازده تا بچه قد و نیم قد. اینا٬ .قتی می خوان برن دسشویی باید همش تو صف منتظر بمونن. اینه که هر وقت و هر زمانی که جیش شون بگیره نمی تونن برن دششویی

واسه همین تو یکی از همین زمان هایی که پارسا جان عزیز دل دششوییش گرفته بود٬ از خیر صف گذشت و اومد تو وبلاگ من رید

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:15  توسط JustSomeOne
|
وقتی یه بچه ازتون بپرسه که وقتی یه نینی به دنیا می آد چی جوری میشه فهمید دختره یا پسره٬ چی بهش جواب می دین؟

خواهر بزرگم وقتی کوچیک بود اینو از بابام پرسید. بابام هم جواب داد:دخترا روسری دارن٬ پسرا ندارن

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 14:36  توسط JustSomeOne
|
بچه که بودم همیشه فک می کردم خودم و بابام و مامانم و برادر خواهرام و خلاصه کل دنیا همه مون با هم به دنیا اومدیم.

وقتی شیش سالم بود و رفتم کلاس اول دبستان زمانی بیشتر از شیش سال قبل برام مفهوم نداشت. و وقتی راجع به مسئله ای صحبت می شد که بیشتر از شیش سال پیش اتفاق افتاده بود نمی تونستم مطلبو درک کنم. مثلا نمی فهمیدم هفت سال پیش یعنی چی.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 17:23  توسط JustSomeOne
|
وقتی مهدکودک می رفتم خیلی به پفک علاقه داشتم. همون طور که می دونین پفک یکی از صنایع پول ساز ایرانه اسلامیه

البته بقیه بچه ها هم همین طور بودن. و چون خانم مربی مهربون مهد کودک مون می دونست که پفک چیز خوبی نیست٬ یه روز یه دونه پفک برداشت اومد تو کلاس بعد با یه چوب کبریت روشن٬ اون پفکو آتیش زد و گفت: "ببینین بچه ها پفکو از نفت درست می کنن. دیدین که آتیش گرفت٬ سیاه شد"

و به این ترتیب بود که من و بقیه چار ساله هایی که تو اون کلاس بودن علاقشون به پفک بیشتر شد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 14:24  توسط JustSomeOne
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:34  توسط JustSomeOne
|
واحد اندازه گیری من و خواهر کوچیکم در دوران بچگی٬ واحد مورچه بود

مثلا یه قاشق برنج رو برمی داشتیم می گفتیم این به اندازه غذای ۱۰۰ سال مورچه هاست. یا این قابلمه به اندازه غذای ۱۰۰۰ سال مورچه هاست. می بینید که به مورچه ها علاقه زیادی داشتیم. شاید اگه استعدادهامون رو جدی می گرفتن من الان مورچه شناس شده بودم
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:31  توسط JustSomeOne
|
بله درست نوشتم شیمیکی فیزیکی.

این اسمی بود که من روی آزمایشات دوران کودکیم گذاشته بودم. آخه یکی از کارای مورد علاقه من و خواهر کوچیکم این بود که آزمایش شیمیکی فیزیکی انجام بدیم.

زیر زمین خونمون پر از شیشه های ادویه بود. من و خواهر کوچیکم هر چند وقت یه بار می رفتیم تو زیر زمین. یه لیوان بر می داشتیم. از هر ادویه یه قاشق تو اون لیوان می ریختیم بعد آب اضافه می کردیم و همش می زدیم. اونوقتش شیشه حاوی محلول شیمیکی فیزیکیمون رو می بردیم تو کوچه و تو لونه مورچه ها خالیش می کردیم تا ببینیم چه اتفاقی می افته. البته نتیجه همیشه یکسان بود چون مورچه ها غرق می شدن. اما ما هر چند وقت یک بار این آزمایشو تکرار می کردیم تا بلکم نتیجه جدیدی بگیریم.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:28  توسط JustSomeOne
|
يکي از تفريحات سالم دوران کودکي من ايجاد مزاحمت تلفني بود.

البته نه براي غريبه ها. من مزاحم تلفني اقوام و آشنايان بودم. البته من مزاحم خوبي بودم چون نه حرف مي زدم نه فوت مي کردم . فقط به محض اينکه طرف مي گفت: الو؟ من قطع مي کردم. اما يه بار مزاحمي به مغازه پدربزرگم زنگ زدم

و از بخت بد من مادر بزرگ و مادرم هم اونجا بودن. وقتي زنگ زدم مادر بزرگم گوشيو برداشت و گفت: الو؟ من جوابي ندادم و نمي دونم چرا دلم خواست يه کمي بيشتر گوشيو نگه دارم که يهو مادرم تلفنو از دست مادربزرگم گرفت و چون از سابقه من خبر داشت گفت:... تويي؟

منم که دسپاچه شده بودم فورا گفتم: الو؟ بيمارستان عمومي؟
+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 7:23  توسط JustSomeOne
|