مکان: فلکه چهارم تهرانپارس٬ در حال برگشت از خونه خاله به خونه خودمون
از تاکسی خبری نیست. مجبورم سوار یکی از شخصی ها بشم.
من: مترو!
راننده: بله
سوار می شم. راننده راه میفته.
راننده: گفتین مترو؟ اوه ببخشین فک کردم گفتین فلکه سوم. ببخشین من یکم خوابم میاد اصلن حواسم نبود.
من: باشه. پس نگه دارین تا همین جا سوار یه ماشین دیگه بشم.
راننده: باشه٬ نه خب خودم می رسونمتون. این وقت شب تاکسی پیدا نمیشه![]()
من: جون عَمَت. فک کردی خر گیر آوردی
(تو دلم)
من: نه زحمت تون میشه.
راننده: نه زحمتی نیست. می رسونمتون. می خواین برین مترو؟
من: (الکی
آخه خونمون قبل از ایسگاه مترو اِ.) بله.
راننده: کجا می رین:
من: صادقیه![]()
راننده: آخه تا اون جا می خواین برین؟ باشه خودم می رسونمتون.
من: آره باید تا اونجا برم.
راننده: حتما کار می کنین اینجا آره:
من: (الان دیگه باید احتیاط کنم. باید خودمو بزنم به گاگولی. فک کنه بَبو گلابیم. تا عجله نکنه تو کار
)
بله.( با یه قیافه معصوم و ساده لوح)
راننده: کجا کار می کنین؟ شرکتی چیزیه؟
من: بله یه شرکته.(یه مقدار اراجیف....
شرکتم کجا بود آخه؟
اینجا باید جوابای طولانی بدم که تا بخواد سوال بعدیو بپرسه یه جواب آماده داشته باشم
)
راننده: اون وخ سخت تون نیس؟ محل کارتون اینجا. شما خونتون اونجا. خونه کرایه کردین؟
من: بله.![]()
راننده: چقد کرایه می دین؟
من: ماهی ۱۵۰
راننده: خودت کرایه رو می دی؟
من: (داره خودمونی میشه... تا حالا شما بودم الان شدم خودت.
باید حواسمو جمع کنم. ) بله خودم.![]()
راننده: پس بابا مامانت اینا چی؟
من: (دیگه نزدیکه از خنده بترکم اما جلو خودمو می گیرم) من خرجشونو می دم.![]()
راننده: واقعا خونوادت باید بهت افتخار کنن. الان دخترا همه پول آتیش زن شدن.
من: بله دیگه این طوریه. (بازم یکم اراجیف تا سوال بعدی طول بکشه...
)
داریم به مترو نزدیک میشیم. باید یه دروغ سرهم کنم.
من: اِ باید از دوستم اینجا یه چیزی بگیرم بعد برم خونه.
راننده: باشه من منتظر می مونم. خودم می رسونمت صادقیه. اصن من خوابم میومو اما شما رو که دیدم خواب از سرم پرید. خیلی خانم خوبی هستید. شما برید من منتظر می مونم.
(یه کم دلم واسش سوخت که گذاشتمش سر کار. اما خب چاره چیه تا تو باشی فکر خر کردن دختر مردم به سرت نزنه.
)
من: نه زحمت نکشین خودم میرم.
اصرار می کنه.
من: باشه پس منتظر بمونین.![]()
یه کوچه بعد از خونمون میگم نگه داره. می پیچم تو کوچه خیلی ریلکس. یه نگا میندازم به پشت سرم. بدبخت هنو منتظره. می دوم تو کوچه دوم و سوم. دستمو می ذارم رو زنگ. خواهرم آیفنو بر می داره. حس شوخیش گل کرده. میگم درو وا کن دیوونه. یکیو گذاشتم سر کار یهو میاد دمبالما. درو باز میکنه میرم تو. واسشون تعریف می کنم و کلی می خندیم ![]()
حالا یه تست هوش! به نظر شما اون پسره بی حیا چقد منتظر من تو ماشینش نشست؟ ![]()
![]()
![]()
اینم عکس جشن تولد چار سالگی من و سه سالگی خواهر کوچیکمه تو مهد کودک. من اون سمت چپیه هستم. ببینین چه ساکت و مودب ایستادم
این همون عکس نیستا. یه کمی فرق داره.
به به به به عجب بچه تمیزی بودم من. ینی هنوزم هستما
از اوان کودکی عاشق آینه بودم و روزی سه دست لباس عوض می کردم.
اشتباه نکنین. این سمت راستیه خواهرم نیست. داداشمه نکته: لازم به ذکره که عنوان این خاطره رو با الهام از عنوان آلبوم (من و بابام) از احسان خواجه امیری٬ گرفتم.![]()
تو این عسک٬ من یه سال و یه ماهمه و مثل ایکیو سان دارم فکر می کنم![]()
عشق به رانندگي از بچگي تو خونم بود.
اولين باري كه از بابام خواستم بذاره من برونم 4 سالم بود.
بابام اومده بود مهد كودك دمبالم كه منو ببره خونه. منم يكي از پسراي همكلاسمو كه هم سنم بود نشونش دادم گفتم ببين بابا، معين رانندگي مي كنه. بابام خنديد. گف مگه ميشه؟ منم گفتم آره خودش بم گفت. بعدم نشونش دادم به بابام. باباش اومده بود دمبالش نشونده بودش رو زانوش٬ دستشو گذاشته بود رو فرمون كه وقتي مي رونه اونم فرمونو نگه داره. منم فك مي كردم كه رانندگي يني همين خب.
اما اولين باري كه پشت فرمون نشستم هف سالم بود.
اون موقع بابام يه پيكان كرم رنگ داشت كه منو داداشم خيلي تو نخش بوديم. خلاصه عشق ماشين و رانندگي بدجوري آتيش به جونمون زده بود.
اين بود كه برا اولين بار يه صب تابستون كه بابام با سرويس اداره رفته بود سر كار. من و داداشم نشستيم پشت رل. اول داداش بعد من. پيكان كرمه تو حياط جلويي پارك شده بود. حياط جلويي هم بزرگ بود. پشت اون ماشين٬ مي شد دو تا پيكان ديگه پارك كرد. خُب٬ فضا اومد دستت؟ داداشم مي شست مي ذاش رو دنده عقب. به اندازه همون دو تا ماشين فضا كه گفتم دنده عقب ميومد. بعد ترمز، خلاص. بعدش من هل ميدادم مي رفت جولو. چه كيفي داش جون تو. خيلي حال مي داد انگار تو مسابقات داكار پاريس مي رونديم.
بعد من مي شستم. دنده عقب. خلاص. هل. و ديگر هيچ.![]()