تبليغاتX
JustSomeOne

JustSomeOne

شنوندگان عزیز توجه کنید!!!

بچه که بودیم از ظبط صوت خیلی خوشمون میومد. مدام صدامونو ضبط می کردیم و گوش می دادیم. خیلی کیف می داد. یه بار فک کنم سال ۷۰ بود. سالروز فتح خرمشهر. اتفاقا یه نوار تو ظبط رادیو بود و ما هم کنار رادیو نشسته بودیم که به مناسبت سالروز فتح خرمشهر صدای آژیر از رادیو پخش و شد و همون صدای گوینده که می گفت: شنوندگان عزیز توجه کنید!!! داداشم دوید دکمه ظبطو فشار داد و صدای آژیر ظبط شد. یه فکر جالب به ذهنمون رسیده بود. اونم اینکه شب این آژیرو تو خونه اِکران کنیم. شب که شد بابام نشسته بود پای اخبار تلویزیون. داداشم صدای رادیو ظبطو گذاشت رو ۱۰ ینی آخرش. بعدم صدایی رو که ضبط کرده بودیم اِکران کردیم. یهو بابام عین فرفره از اتاق پرید بیرون که بدو بره حیاط و برقو قطع کنه. فک کرد حمله شده. به دم در هال که رسید صدای خنده چارتاییمون بلند شد. بابا یه لحظه برگشت ما رو دید و فهمید ماجرا از چه قراره. بعد با عصبانیت یکی زد تو گوش داداشم و سیم رادیو رو از پریز کشید. و حدودا یه هفته ای از گوش دادن به رادیو محروم شدیم. 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:46  توسط JustSomeOne  | 

ته طغاری بودن هم بد دردیه!

بیچاره خواهر کوچیکم. چون ته طغاری بود من و برادر و خواهر بزرگم زیاد تحویلش نمی گرفتیم. از قایم باشک خیلی خوشش میومد. هر وقت هم که به من پیشنهاد این بازیو می داد می گفتم اول اون باید چش بذاره. همش هم جامو تغییر می دادم. اگه پشت در قایم شده بودم٬ تا می رفت زیر تختو بگرده از اتاق می رفتم بیرون و یه جا دیگه قایم می شدم. تا تو طبقه بالا سرش گرم بود می رفتم پایین. بعدش از پایین به زیرزمین. این قد می گردوندمش تو خونه ۴۰۰ متریمون که جونش بالا بیاد بیچاره. آخرشم خودم خسته می شدم میومدم بیرون خودمو نشونش می دادم. بعد اون می گفت: حالا نوبت تواِ. منم می گفتم خسته شدم باشه واسه بعد. هر بارم همین کلاهو سرش میذاشتم بیچاره. گاهی اوقات هم که می دید بخاری از من بلند نمی شه٬ می گفت بیا اینا (خواهر و برادر بزرگم) رو بزنیم تا بیان دمبالمون کنن. می شه دمبال بازی.منم تو کتک زدن همکاری می کردم. بعد داداشم و خواهر بزرگم میفتادن دمبالمون. منم وسطای راه٬ جا خالی می دادم تا خودش تنهایی کتکا رو بخوره. اما خب بعدا که بزرگتر شدیم یه کم مهربون شدم. هر وقت داداشم می دوید که خواهر کوچیکمو بزنه٬ اون می دوید می رفت روی تخت چن تا پتو می کشید سرش تا از فشار ضربه ها کم شه. منم کنارش می شستم تا بعضی از مشت و لگدا رو خودم دریافت کنم. گاهی که کتکه خیلی دردناک بود خواهر کوچیکم منو گاز می گرفت چون حریف داداشم نمی شد. بچه تر که بود آنتن بود. همه چیزو گزارش می داد به مامان و بابا واسه همینم تو بازی هامون راش نمی دادیم. گاهی هم کتکش می زدیم. آخه داداشم می گفت: کتک واسه این مُسَکِنه. می خوره می خوابه. راست هم می گفت. هر وقت کتک می خورد این قد گریه می کرد که بالاخره خوابش می برد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:40  توسط JustSomeOne  | 

وقت خواب

بچه که بودیم من و خواهر کوچیکم می رفتیم طبقه پایین خونمون شبا همون جا یه گوشه هال می خوابیدیم یا خودمونو می زدیم به خواب. چون بابا میومد دمبالمون بعد بغلمون می کرد مارو از پله ها می برد بالا. ما هم وسط راه یواشکی چشمامونو باز می کردیم ببینیم رسیدیم به مقصد یا نه. صُبا که همه از خواب پا می شدن من و خواهر کوچیکم همین طور خودمونو می زدیم به خواب. بابا هم واسه اینکه سر به سرمون بذاره وانمود می کرد که ما رو نمی بینه و همین طوری تُشکا رو تا می کرد. ما هم لای تشکا بودیم. بعد می نداختمون رو رخت خوابا. یه خورده اون جا می موندیم٬ خسته که می شدیم خودمون میومدیم بیرون. خواهر کوچیکم خیلی خوش خواب بود. بابا و مامان هر نصفه شب من و اونو از خواب بیدار می کردن می بردن دسشویی که رخت خوابو خیس نکنیم یه وقت هر وقت خواهر کوچیکمو می فرستادن دسشویی نیم ساعت طول می کشید. چون هر شب تو دسشویی تو همون حالت نشسته می خوابید دیگه از تفریحاتمون این بود که شبا قبل از خواب من و خواهر کوچیکه و داداش هر چی پتو تو اتاقمون بود پهن می کردیم وسط اتاق طوری که کل کف اتاقو پتوها بپوشونن. بعدش لامپو خاموش می کردیم و اروم آروم و به صورت نیم خیز زیر پتوها این طرف و اون طرف می رفتیم. هر کدوممون که به اون یکی برخورد می کرد یه نیشگون می گرفت و سریعا در می رفت
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:43  توسط JustSomeOne  | 

ویز وییییز

این صدای مگس است. صدای مگس را از توی جوراب می شنوید. اینم یکی دیگه از تفریحات سالم دوران کودکیمون بود. البته با این تفاوت که من این موردو فقط تماشا می کردم. چون هرگز تو عمرم از مگس جماعت خوشم نیومده. داداشم تو مدرسه از دوستاش یاد گرفته بود این کارو. به این ترتیب که یه لنگه جوراب بر می داشت می رفتیم کنار در تراس می شستیم. مگسا که میومدن تو اتاق درو می بستیم. بعدش اونا هجوم میاوردن به سمت در و پنجره تِراس. اینجا بود که داداشم یه لنگه جورابو باز می کرد و آروم آروم به یکی از مگسا نزدیک می شد. بعد سر جورابو می چسبوند به شیشه. درست همون جایی که یکی از مگسا ویز ویز می کرد و بالا پایین می رفت. بعدش سر جورابو می بست و من تماشا می کردم. مگسه هی خودشو می زد به این طرف و اون طرف جوراب و توش ویز ویز می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:31  توسط JustSomeOne  | 

غذای مورد علاقه داداشم

اندر روایات اومده که وقتی داداشم کوچیک بود به خوردن خاک٬ گچ٬ مُهر و مصالح ساختمونی علاقه زیادی داشت. دکتر می گفت یه ویتامینی تو بدنش کمه واسه همین آت و آشغال می خوره. البته بعدا درمان شد. اما اون دوره که افتاده بود به گچ خوری٬ خاطرات زیادی داره که مامان و بابا ماسمون تعریف می کردن:

داداشم و دختر عَمَم تقریبا هم سن و سال هستن. میگن یه شب که مامانم اینا رفته بودن خونه عمم مهمونی٬ آخرای شب دیگه داداشم و دختر عَمَمو گذاشتن تو یه اتاق که بگیرن بخوابن. اون موقع خونه عمم اینا نصفه کاره بود. و دیوارای آجریش هنوز گچ کاری نشده بودن. میگن بعده یکی دو ساعت که میان ببرنش٬ می بینن داداشم افتاده به خوردن آجرای دیوار. (احتمالا یه ژستی شبیه نادر تو ساعت خوش به خودش گرفته بود داداشم. اون قسمتیش بود که نادر به یه کنده درخت گاز زده بود می گفت: بچه این محلی؟....!!!!)  تازه یه بار دیگه هم دیوار تازه گچ کاری شده اتاق پذیرائی خودمونو خورده بود. یادمه تا همین ده سال پیش که بابا دوباره اون اتاقو رنگ و بتونه کرد جای دندونای داداشم گوشه دیوار مشخص بود. داداشم از خوردن مهر هم لذت می برد. این یه رقمو خودمم پایه بودم. البته مُهر هم مُهرای قدیم. الان که گاهی بعد از نماز یکمی هوس مهر خوردن می کنم دیگه طعم مهرای ۲۰ سال پیشو نمی ده چون طبقه بالا خوردن مُهر ممنوع بود. داداشم برای تغذیه به طبقه پایین مراجعه می کرد. و به همراهی خواهر بزرگم وقتی عمم مشغول نماز خوندن بود  پشت در اتاق قایم می شدن و وقتی عمم بین دو نمازش می رفت این ور و اون ور. خواهر بزرگم بلند می گفت: سعید بدو. بعدش داداشم می دوید طرف جانماز عمم تا مهرشو هَپَلی هَپو کنه. داداشم خیلی پیشرفته تر از من بود چون نصفه یه مُهر گُنده رو یه جا می خورد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:33  توسط JustSomeOne  | 

سه وعده ناهار

مهدکودک که می رفتیم٬ ظهر که می شد ناهار می دادن بهمون. ساعت یک و نیم دو٬ بابام میومد دمبالمون همیشه یه کلوچه ای چیزی واسمون می خرید. وقتی می رسیدیم خونه پیش بابا کنار سفرش می شستیم تا یه وعده دیگه ناهار بخوریم. بعدش می رفتیم طبقه پایین. اون موقع عموهام هنوز مجرد بودن و با ما زندگی می کردن. وقتی عمو بزرگم از سر کار بر می گشت مادربزرگم واسش ناهار میاورد. حالا ناهارش چی بود؟ برنج و نیمرو. من و خواهر کوچیکم بعد از وعده دوم ناهار یه سر به طبقه پایین می زدیم و چون مادربزرگم از اخلاق دَلِه دزدیمون خبر داشت می رفتیم پشت پرده اتاق قایم می شدیم تا ناهارو بیاره. بعدش می شستیم کنار عموم و وعده سوم رو اون جا می خوردیم. مامان بزرگ و بابا بزرگم حرصشون در میومد. همیشه دعوامون می کردن ما رو می فرستادن بالا. گاهی اوقات هم عموم یه جور دیگه حالمو می گرفت. به این صورت که با پارچه٬ طناب٬ دَسمال و هر چی گیرش میومد دستا و پاهای منو می بست عین گوسفند منو می نداخت وسط اتاق بعد می گفت حالا راه برو ببینم. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:9  توسط JustSomeOne  |