تبليغاتX
JustSomeOne

JustSomeOne

نوشیدنی مورد علاقه من و خواهر کوچیکم

فک می کنین چی بود؟ شامپاین؟ ویسکی؟ آبجو؟ وودکا؟ ساکی؟ نوشابه اشی مشی؟ نه. آب شیرین فقط هم از آب و شکر تشکیل می شد. به خاطر علاقه فراوان من و فاطمه به شکر. تا سر مامانو دور می دیدیم یه پارچو پر از آب می کردیم. توش به مقدار کافی شکر می ریختیم و هم می زدیم. بعد تو یکی از کابینتای آشپزخونه قایمش می کردیم تا در وقت مناسب بنوشیم

کلا به شکر و قند علاقه وافری داشتیم ما دو تا. تا حدی که هر وقت آشپزوخونه رو خالی می دیدیم کمی قند از تو قندون می دزدیدیم٬ تو یه گلدون قایمش می کردیم و وقتی تنها بودیم قندا رو می خوردیم

تازه بچه تر که بودیم بابام چون می دونست خیلی قند دوس داریم گاهی اوقات قندو می ذاشت لای نون و می داد بهمون. اونوقتا به عنوان دو بچه لوس تو خونه من و فاطمه دراز کشیده صبونه می خوردیم کی حال داشت پا شه؟ صبح علی الطلوع از خواب ناز بیدارمون می کردن تازه انتظار داشتن بشینیم کنار سفره صبونه بخوریم. چه انتظاراتی داشتن از ما بچه ها. خالم بیچاره کلی رومون کار کرد تا تونست بهمون یاد بده که مثه بچه آدم بشینیم سر سفره و غذا بخوریم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:33  توسط JustSomeOne  | 

نپرس

داشتم فيلم neverwas رو مي ديدم ياد napors افتادم. (اصلا چه ربطي به هم دارن اين دو تا )يه زماني تو خونه ما به شكلات مي گفتن: نپرس. جريانش از اين قرار بود كه وقتي داداشم كوچيك بود خيلي شكلات دوس داشت. بابام هميشه شكلات مي خريد و يه جايي تو يه كمد قايمش مي كرد. شكلات ها هم هميشه تو پاكت بودن. و يه جايي تو طبقه بالاي كمد كه دستمون بشون نمي رسيد. هر وقت بابا با پاكت شكلات ميومد خونه سعيد داداشم ازش مي پرسيد: بابا اين چيه؟ بابام مي گفت: نپرسه. اونم واقعا فك مي كرد اون خوردني هاي شيرين و خوشمزه اسمشون نپرسه. وقتي دلش شكلات مي خواست مي رفت پيش بابا و بهش مي گفت: بابا نپس بده. نمي تونست "ر" رو تلفظ كنه.

راوی نقل می کنه که هر وقت تو جاده تهران-شمال٬ داداشم می نشست تو ماشین بابام به تونل ها که می رسیدن شروع می کرد به فوت کردن. البته فوت کردن لامپ های تونل.

چون فک می کرده شمعن

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط JustSomeOne  |