تبليغاتX
JustSomeOne

JustSomeOne

مادر بزرگم فوت کرد

آره مادربزرگم فوت کرد.  و این اولین باری بود که بعد ۲۵ سال زندگی٬ تو یه مراسم ختم شرکت می کردم. وقتی بهمون خبر دادن که مادر بزرگم فوت کرده دیگه شب شده بود. اما یه سواری دربست گرفتیم و سه نفری برگشتیم شمال. صبح روز بعد وقتی وارد خونه مادربزرگم شدم پدر بزرگم رو دیدم که از اتاق اومده بیرون. پدر بزرگم همیشه اصرار داره هر بار که می بینیمش ۳ بار ببوسیمش و اونم ۳ بار ما رو ببوسه. اون قدر عشق بوسه که مامانم میگه یه بار وقتی فاطمه٬ خواهر کوچیکم٬   ۴  سالش بود پدربزرگم محکم اونو گرفته بود تو بغلش و هی می بوسیدش. تا اینکه بالاخره خواهرم عصبانی شد و گفت: ولم کن دیگه! مگه من بی بی جونم!! اما خب این بار با بقیه دفعه ها فرق داشت. این بار برای اولین بار محکم پدر بزرگمو بغل کردم و بوسیدمش. اونم سرشو گذاشت رو شونه هامو گریه کرد. خیلی سخته وقتی بعد ۶۰ سال یارت٬ غم خوارت٬ شریک خوشی ها و نا خوشی ها تو از دست بدی میگن وقتی یه آدم خوب از دنیا میره بعد مرگش خیلی زود اطرافیان آروم میشن و زندگی شون به حالت عادی بر می گرده. مادر بزرگم همیشه دوست داشت ما نوه هاش تو خونش بهمون خوش بگذره. همیشه خوش می گذشت و حتی بعد رفتنش هم هممین حسو داشتیم. تا روز سوم همه درگیر و غمگین بودیم. هممون گریه می کردیم. علی الخصوص وقتی یه آشنا از در وارد می شد. نمی دونم چرا. ولی به محض اینکه یه آشنا رو می دیدم که برای عرض تسلیت اومده بود هر چقدر هم که قبلش آروم بودم یهو بقض گلومو فشار می داد. اما  گریه نمی کردم چون شنیدم گریه مال شیطانه. گریه ای که از روی غم باشه مال شیطانه.  تا روز سوم این طور بود اما شب که شد  انگار همه مون انرژی گرفتیم. وقتی داشتیم حلوا و میوه و خرما رو واسه روز بعد آماده می کردیم٬ همه ما ۱۴ تا نوه تو یه اتاق٬ همون اتاقی که مادربزرگم توش فوت کرده بود نشسته بودیم و کمک می کردیم. دیگه از غصه خبری نبود. هی شوخی می کردیم و سر به سر هم می ذاشتیم. حتی بعد از تموم شدن کارا من و خواهر کوچیکم و دختر خالم رفتیم تو حیاط و شروع کردیم به تولید فیلم کوتاه طنز با موبایل به محض اینکه فیلمبرداری هر کدوم از فیلما تموم می شد می رفتیم بالا و تو اتاق مادر بزرگم واسه بقیه اکران می کردیم. یهو اون قدر خندیدیم که پدر بزرگم عصبانی شد و  محکم درو بست تا صدای خنده هامونو نشنوه.  ما رفتیم. نه از رو بلکه از اون اتاق رفتیم تو حیاط پشتی تا بقیه فیلم های "جالی وود" رو تولید کنیم (جالی وود با الهام از هالیوود و بالیوود و ترکیب کلمه جالیز برای نشان دادن اصالت شمالی مان ساخته شده است "ویراستار" ) خلاصه تا آخر اون شب ۱۳ تا فیلم کوتاه طنز با موبایل تولید کردیم که همشون رو شب بعد تو خونه خالم اکران کردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 1:23  توسط JustSomeOne  | 

نوشیدنی مورد علاقه من و خواهر کوچیکم

فک می کنین چی بود؟ شامپاین؟ ویسکی؟ آبجو؟ وودکا؟ ساکی؟ نوشابه اشی مشی؟ نه. آب شیرین فقط هم از آب و شکر تشکیل می شد. به خاطر علاقه فراوان من و فاطمه به شکر. تا سر مامانو دور می دیدیم یه پارچو پر از آب می کردیم. توش به مقدار کافی شکر می ریختیم و هم می زدیم. بعد تو یکی از کابینتای آشپزخونه قایمش می کردیم تا در وقت مناسب بنوشیم

کلا به شکر و قند علاقه وافری داشتیم ما دو تا. تا حدی که هر وقت آشپزوخونه رو خالی می دیدیم کمی قند از تو قندون می دزدیدیم٬ تو یه گلدون قایمش می کردیم و وقتی تنها بودیم قندا رو می خوردیم

تازه بچه تر که بودیم بابام چون می دونست خیلی قند دوس داریم گاهی اوقات قندو می ذاشت لای نون و می داد بهمون. اونوقتا به عنوان دو بچه لوس تو خونه من و فاطمه دراز کشیده صبونه می خوردیم کی حال داشت پا شه؟ صبح علی الطلوع از خواب ناز بیدارمون می کردن تازه انتظار داشتن بشینیم کنار سفره صبونه بخوریم. چه انتظاراتی داشتن از ما بچه ها. خالم بیچاره کلی رومون کار کرد تا تونست بهمون یاد بده که مثه بچه آدم بشینیم سر سفره و غذا بخوریم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:33  توسط JustSomeOne  | 

نپرس

داشتم فيلم neverwas رو مي ديدم ياد napors افتادم. (اصلا چه ربطي به هم دارن اين دو تا )يه زماني تو خونه ما به شكلات مي گفتن: نپرس. جريانش از اين قرار بود كه وقتي داداشم كوچيك بود خيلي شكلات دوس داشت. بابام هميشه شكلات مي خريد و يه جايي تو يه كمد قايمش مي كرد. شكلات ها هم هميشه تو پاكت بودن. و يه جايي تو طبقه بالاي كمد كه دستمون بشون نمي رسيد. هر وقت بابا با پاكت شكلات ميومد خونه سعيد داداشم ازش مي پرسيد: بابا اين چيه؟ بابام مي گفت: نپرسه. اونم واقعا فك مي كرد اون خوردني هاي شيرين و خوشمزه اسمشون نپرسه. وقتي دلش شكلات مي خواست مي رفت پيش بابا و بهش مي گفت: بابا نپس بده. نمي تونست "ر" رو تلفظ كنه.

راوی نقل می کنه که هر وقت تو جاده تهران-شمال٬ داداشم می نشست تو ماشین بابام به تونل ها که می رسیدن شروع می کرد به فوت کردن. البته فوت کردن لامپ های تونل.

چون فک می کرده شمعن

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط JustSomeOne  | 

شنوندگان عزیز توجه کنید!!!

بچه که بودیم از ظبط صوت خیلی خوشمون میومد. مدام صدامونو ضبط می کردیم و گوش می دادیم. خیلی کیف می داد. یه بار فک کنم سال ۷۰ بود. سالروز فتح خرمشهر. اتفاقا یه نوار تو ظبط رادیو بود و ما هم کنار رادیو نشسته بودیم که به مناسبت سالروز فتح خرمشهر صدای آژیر از رادیو پخش و شد و همون صدای گوینده که می گفت: شنوندگان عزیز توجه کنید!!! داداشم دوید دکمه ظبطو فشار داد و صدای آژیر ظبط شد. یه فکر جالب به ذهنمون رسیده بود. اونم اینکه شب این آژیرو تو خونه اِکران کنیم. شب که شد بابام نشسته بود پای اخبار تلویزیون. داداشم صدای رادیو ظبطو گذاشت رو ۱۰ ینی آخرش. بعدم صدایی رو که ضبط کرده بودیم اِکران کردیم. یهو بابام عین فرفره از اتاق پرید بیرون که بدو بره حیاط و برقو قطع کنه. فک کرد حمله شده. به دم در هال که رسید صدای خنده چارتاییمون بلند شد. بابا یه لحظه برگشت ما رو دید و فهمید ماجرا از چه قراره. بعد با عصبانیت یکی زد تو گوش داداشم و سیم رادیو رو از پریز کشید. و حدودا یه هفته ای از گوش دادن به رادیو محروم شدیم. 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:46  توسط JustSomeOne  | 

ته طغاری بودن هم بد دردیه!

بیچاره خواهر کوچیکم. چون ته طغاری بود من و برادر و خواهر بزرگم زیاد تحویلش نمی گرفتیم. از قایم باشک خیلی خوشش میومد. هر وقت هم که به من پیشنهاد این بازیو می داد می گفتم اول اون باید چش بذاره. همش هم جامو تغییر می دادم. اگه پشت در قایم شده بودم٬ تا می رفت زیر تختو بگرده از اتاق می رفتم بیرون و یه جا دیگه قایم می شدم. تا تو طبقه بالا سرش گرم بود می رفتم پایین. بعدش از پایین به زیرزمین. این قد می گردوندمش تو خونه ۴۰۰ متریمون که جونش بالا بیاد بیچاره. آخرشم خودم خسته می شدم میومدم بیرون خودمو نشونش می دادم. بعد اون می گفت: حالا نوبت تواِ. منم می گفتم خسته شدم باشه واسه بعد. هر بارم همین کلاهو سرش میذاشتم بیچاره. گاهی اوقات هم که می دید بخاری از من بلند نمی شه٬ می گفت بیا اینا (خواهر و برادر بزرگم) رو بزنیم تا بیان دمبالمون کنن. می شه دمبال بازی.منم تو کتک زدن همکاری می کردم. بعد داداشم و خواهر بزرگم میفتادن دمبالمون. منم وسطای راه٬ جا خالی می دادم تا خودش تنهایی کتکا رو بخوره. اما خب بعدا که بزرگتر شدیم یه کم مهربون شدم. هر وقت داداشم می دوید که خواهر کوچیکمو بزنه٬ اون می دوید می رفت روی تخت چن تا پتو می کشید سرش تا از فشار ضربه ها کم شه. منم کنارش می شستم تا بعضی از مشت و لگدا رو خودم دریافت کنم. گاهی که کتکه خیلی دردناک بود خواهر کوچیکم منو گاز می گرفت چون حریف داداشم نمی شد. بچه تر که بود آنتن بود. همه چیزو گزارش می داد به مامان و بابا واسه همینم تو بازی هامون راش نمی دادیم. گاهی هم کتکش می زدیم. آخه داداشم می گفت: کتک واسه این مُسَکِنه. می خوره می خوابه. راست هم می گفت. هر وقت کتک می خورد این قد گریه می کرد که بالاخره خوابش می برد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:40  توسط JustSomeOne  | 

وقت خواب

بچه که بودیم من و خواهر کوچیکم می رفتیم طبقه پایین خونمون شبا همون جا یه گوشه هال می خوابیدیم یا خودمونو می زدیم به خواب. چون بابا میومد دمبالمون بعد بغلمون می کرد مارو از پله ها می برد بالا. ما هم وسط راه یواشکی چشمامونو باز می کردیم ببینیم رسیدیم به مقصد یا نه. صُبا که همه از خواب پا می شدن من و خواهر کوچیکم همین طور خودمونو می زدیم به خواب. بابا هم واسه اینکه سر به سرمون بذاره وانمود می کرد که ما رو نمی بینه و همین طوری تُشکا رو تا می کرد. ما هم لای تشکا بودیم. بعد می نداختمون رو رخت خوابا. یه خورده اون جا می موندیم٬ خسته که می شدیم خودمون میومدیم بیرون. خواهر کوچیکم خیلی خوش خواب بود. بابا و مامان هر نصفه شب من و اونو از خواب بیدار می کردن می بردن دسشویی که رخت خوابو خیس نکنیم یه وقت هر وقت خواهر کوچیکمو می فرستادن دسشویی نیم ساعت طول می کشید. چون هر شب تو دسشویی تو همون حالت نشسته می خوابید دیگه از تفریحاتمون این بود که شبا قبل از خواب من و خواهر کوچیکه و داداش هر چی پتو تو اتاقمون بود پهن می کردیم وسط اتاق طوری که کل کف اتاقو پتوها بپوشونن. بعدش لامپو خاموش می کردیم و اروم آروم و به صورت نیم خیز زیر پتوها این طرف و اون طرف می رفتیم. هر کدوممون که به اون یکی برخورد می کرد یه نیشگون می گرفت و سریعا در می رفت
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:43  توسط JustSomeOne  | 

ویز وییییز

این صدای مگس است. صدای مگس را از توی جوراب می شنوید. اینم یکی دیگه از تفریحات سالم دوران کودکیمون بود. البته با این تفاوت که من این موردو فقط تماشا می کردم. چون هرگز تو عمرم از مگس جماعت خوشم نیومده. داداشم تو مدرسه از دوستاش یاد گرفته بود این کارو. به این ترتیب که یه لنگه جوراب بر می داشت می رفتیم کنار در تراس می شستیم. مگسا که میومدن تو اتاق درو می بستیم. بعدش اونا هجوم میاوردن به سمت در و پنجره تِراس. اینجا بود که داداشم یه لنگه جورابو باز می کرد و آروم آروم به یکی از مگسا نزدیک می شد. بعد سر جورابو می چسبوند به شیشه. درست همون جایی که یکی از مگسا ویز ویز می کرد و بالا پایین می رفت. بعدش سر جورابو می بست و من تماشا می کردم. مگسه هی خودشو می زد به این طرف و اون طرف جوراب و توش ویز ویز می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:31  توسط JustSomeOne  | 

غذای مورد علاقه داداشم

اندر روایات اومده که وقتی داداشم کوچیک بود به خوردن خاک٬ گچ٬ مُهر و مصالح ساختمونی علاقه زیادی داشت. دکتر می گفت یه ویتامینی تو بدنش کمه واسه همین آت و آشغال می خوره. البته بعدا درمان شد. اما اون دوره که افتاده بود به گچ خوری٬ خاطرات زیادی داره که مامان و بابا ماسمون تعریف می کردن:

داداشم و دختر عَمَم تقریبا هم سن و سال هستن. میگن یه شب که مامانم اینا رفته بودن خونه عمم مهمونی٬ آخرای شب دیگه داداشم و دختر عَمَمو گذاشتن تو یه اتاق که بگیرن بخوابن. اون موقع خونه عمم اینا نصفه کاره بود. و دیوارای آجریش هنوز گچ کاری نشده بودن. میگن بعده یکی دو ساعت که میان ببرنش٬ می بینن داداشم افتاده به خوردن آجرای دیوار. (احتمالا یه ژستی شبیه نادر تو ساعت خوش به خودش گرفته بود داداشم. اون قسمتیش بود که نادر به یه کنده درخت گاز زده بود می گفت: بچه این محلی؟....!!!!)  تازه یه بار دیگه هم دیوار تازه گچ کاری شده اتاق پذیرائی خودمونو خورده بود. یادمه تا همین ده سال پیش که بابا دوباره اون اتاقو رنگ و بتونه کرد جای دندونای داداشم گوشه دیوار مشخص بود. داداشم از خوردن مهر هم لذت می برد. این یه رقمو خودمم پایه بودم. البته مُهر هم مُهرای قدیم. الان که گاهی بعد از نماز یکمی هوس مهر خوردن می کنم دیگه طعم مهرای ۲۰ سال پیشو نمی ده چون طبقه بالا خوردن مُهر ممنوع بود. داداشم برای تغذیه به طبقه پایین مراجعه می کرد. و به همراهی خواهر بزرگم وقتی عمم مشغول نماز خوندن بود  پشت در اتاق قایم می شدن و وقتی عمم بین دو نمازش می رفت این ور و اون ور. خواهر بزرگم بلند می گفت: سعید بدو. بعدش داداشم می دوید طرف جانماز عمم تا مهرشو هَپَلی هَپو کنه. داداشم خیلی پیشرفته تر از من بود چون نصفه یه مُهر گُنده رو یه جا می خورد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:33  توسط JustSomeOne  | 

سه وعده ناهار

مهدکودک که می رفتیم٬ ظهر که می شد ناهار می دادن بهمون. ساعت یک و نیم دو٬ بابام میومد دمبالمون همیشه یه کلوچه ای چیزی واسمون می خرید. وقتی می رسیدیم خونه پیش بابا کنار سفرش می شستیم تا یه وعده دیگه ناهار بخوریم. بعدش می رفتیم طبقه پایین. اون موقع عموهام هنوز مجرد بودن و با ما زندگی می کردن. وقتی عمو بزرگم از سر کار بر می گشت مادربزرگم واسش ناهار میاورد. حالا ناهارش چی بود؟ برنج و نیمرو. من و خواهر کوچیکم بعد از وعده دوم ناهار یه سر به طبقه پایین می زدیم و چون مادربزرگم از اخلاق دَلِه دزدیمون خبر داشت می رفتیم پشت پرده اتاق قایم می شدیم تا ناهارو بیاره. بعدش می شستیم کنار عموم و وعده سوم رو اون جا می خوردیم. مامان بزرگ و بابا بزرگم حرصشون در میومد. همیشه دعوامون می کردن ما رو می فرستادن بالا. گاهی اوقات هم عموم یه جور دیگه حالمو می گرفت. به این صورت که با پارچه٬ طناب٬ دَسمال و هر چی گیرش میومد دستا و پاهای منو می بست عین گوسفند منو می نداخت وسط اتاق بعد می گفت حالا راه برو ببینم. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:9  توسط JustSomeOne  | 

زبان بچگي

خب زبون بچه ها خيلي شيرينه. بعضي وقتا اداشونم در مياريم.  منم اينجا چند موردو از خودم و برادر خواهرم مي گم. خود اين جانبه من از گربه خيلي خوشش ميومد من. دَ دَ  به گربه مي گفتم: گُبِ (با تشدید روی حرف "ب" بخونین) داداشم به «سمت راست»  می گفت: سَمپَرتاس  خواهر کوچیکم یه کم دهاتی بود.  به «روغن» می گفت «راغن» . وقتی گوشی تلفنو بر میداشت به جای «الو» می گفت: «الا» . به «هواپیما» هم می گفت «هواپیمان»  بدترینش این بود که وقتی مامانم از شیطنت های خواهر کوچیکم خسته میشد٬ می گفت: صد هزار لعنت خدا بر شیطان حرام زاده باد!  مامانم چون خیلی از این جمله برای نشون دادن عصبانیتش استفاده می کرد دیگه فرز شده بود. خواهر کوچیکم متوجه نمی شد چی میگه واسه همینم وقتی می خواس ادای مامانمو درآره می گفت: شیطانم صلوات!!!! . یه خورده دقت کنین ببینین اصن شبیهن این دو تا عبارت؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:27  توسط JustSomeOne  | 

دمپايي اُمُلي

اون وقتا كه من و خواهر كوچيكم مي رفتيم مهد كودك، مي ديديم بعضي از دختراي مهد كودك، نيم وجبيا، صندل هاي روفرشي پاشون ميكنن.  مام خوشمون اومده بود. اسمشو كه نمي دونستيم. به مامانمون گفتيم بچه ها دمپايي هاي خشگل پاشون مي كنن تو مهدكودك، مام مي خوايم. مامانم گفت باشه. فرداش از بازار دو جفت دمپايي توالت بچه گانه قهوه اي رنگِ پلاستيكي  گرفت كه روش عكس برگردون چسبونده بود.  از اون دمپايي توالتا كه جلوش بَستَس. من خيلي اون دمپايي ها رو دوس داشتم همه جا تو مهدكودك مي پوشيدمش. حتي تو خونه. تو حموم هم با خودم مي بردمش و هي عكس برگردون روشو نيگا مي كردم اما خب چون خواهر كوچيكم عادت داشت همه چيو جمع كنه و استفاده نكنه، هر روز صبح تو مراسم صبحگاه مهدكودك، دمپايي توالت قشنگشو مي برد پشت يه مبل كه گوشه سالن مهد بود قايم مي كرد. منم كارم شده بود اينكه هر روز بعد از صبحگاه دم پايي هاشو از اون پشت درآرم و ببرم تو كلاسش بدم به مربيشون
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:9  توسط JustSomeOne  | 

تا تو باشی فکر خر کردن دختر مردم به سرت نزنه

زمان: ساعت ۹ دوشنبه شب ۲۲ بهمن ۱۳۸۶

مکان: فلکه چهارم تهرانپارس٬ در حال برگشت از خونه خاله به خونه خودمون

از تاکسی خبری نیست. مجبورم سوار یکی از شخصی ها بشم.

من: مترو!

راننده: بله

سوار می شم. راننده راه میفته.

راننده: گفتین مترو؟ اوه ببخشین فک کردم گفتین فلکه سوم. ببخشین من یکم خوابم میاد اصلن حواسم نبود.

من: باشه. پس نگه دارین تا همین جا سوار یه ماشین دیگه بشم.

راننده: باشه٬ نه خب خودم می رسونمتون. این وقت شب تاکسی پیدا نمیشه

من: جون عَمَت. فک کردی خر گیر آوردی (تو دلم)

من: نه زحمت تون میشه.

راننده: نه زحمتی نیست. می رسونمتون. می خواین برین مترو؟

من: (الکی  آخه خونمون قبل از ایسگاه مترو اِ.) بله.

راننده: کجا می رین:

من: صادقیه

راننده: آخه تا اون جا می خواین برین؟ باشه خودم می رسونمتون.

من: آره باید تا اونجا برم.

راننده: حتما کار می کنین اینجا آره:

من: (الان دیگه باید احتیاط کنم. باید خودمو بزنم به گاگولی. فک کنه بَبو گلابیم. تا عجله نکنه تو کار )

بله.( با یه قیافه معصوم و ساده لوح)

راننده: کجا کار می کنین؟ شرکتی چیزیه؟

من: بله یه شرکته.(یه مقدار اراجیف.... شرکتم کجا بود آخه؟  اینجا باید جوابای طولانی بدم که تا بخواد سوال بعدیو بپرسه یه جواب آماده داشته باشم )

راننده: اون وخ سخت تون نیس؟ محل کارتون اینجا. شما خونتون اونجا. خونه کرایه کردین؟

من: بله.

راننده: چقد کرایه می دین؟

من: ماهی ۱۵۰

راننده: خودت کرایه رو می دی؟

من: (داره خودمونی میشه... تا حالا شما بودم الان شدم خودت.  باید حواسمو جمع کنم. ) بله خودم.

راننده: پس بابا مامانت اینا چی؟

من: (دیگه نزدیکه از خنده بترکم اما جلو خودمو می گیرم) من خرجشونو می دم.

راننده: واقعا خونوادت باید بهت افتخار کنن. الان دخترا همه پول آتیش زن شدن.

من: بله دیگه این طوریه. (بازم یکم اراجیف تا سوال بعدی طول بکشه... )

داریم به مترو نزدیک میشیم. باید یه دروغ سرهم کنم.

من: اِ باید از دوستم اینجا یه چیزی بگیرم بعد برم خونه.

راننده: باشه من منتظر می مونم. خودم می رسونمت صادقیه. اصن من خوابم میومو اما شما رو که دیدم خواب از سرم پرید. خیلی خانم خوبی هستید. شما برید من منتظر می مونم.

 (یه کم دلم واسش سوخت که گذاشتمش سر کار. اما خب چاره چیه تا تو باشی فکر خر کردن دختر مردم به سرت نزنه. )

من: نه زحمت نکشین خودم میرم.

اصرار می کنه.

من: باشه پس منتظر بمونین.

یه کوچه بعد از خونمون میگم نگه داره. می پیچم تو کوچه خیلی ریلکس. یه نگا میندازم به پشت سرم. بدبخت هنو منتظره. می دوم تو کوچه دوم و سوم. دستمو می ذارم رو زنگ. خواهرم آیفنو بر می داره. حس شوخیش گل کرده. میگم درو وا کن دیوونه. یکیو گذاشتم سر کار یهو میاد دمبالما. درو باز میکنه میرم تو. واسشون تعریف می کنم و کلی می خندیم

حالا یه تست هوش! به نظر شما اون پسره بی حیا چقد منتظر من تو ماشینش نشست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:47  توسط JustSomeOne  | 

سهم گاوها

بچه كه بوديم هر وقت بابام هندونه قاچ مي زد منو برادر خواهرام مي چسبيديم به پوستش. اينقده نقب مي زديم تو پوست هندونه كه بابام واسه اينكه ديگه اين كارو نكنيم مارو مي ترسوند. چي جوري؟ اين جوري: اينجاش ديگه سهم گاواس. سهم گاوا رو بخورين مي رن شهرداري فردا شكايت مي كنن ميان ميبرنتونا!!!  مام باورمون مي شد. يه ظهر تابستون كه همون دائيم اومده بود خونمون٬ مامانم يه نصفه هندونه گداشت جلوش و اونم مشغول شد. مام هي ميشستيم نيگاش مي كرديم كه بالاخره رسيد به پوستش و اونم شروع كرد به نقب زدن. مام گفتيم: دائي نخور. اينجاش ديگه سهم گاواست 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:6  توسط JustSomeOne  | 

من و خواهرم

بیچاره خواهر کوچیکم. دلم واسش می سوزه اینقد بچه بود اذیتش کردم. ولی خب حالا داره تلافیشو سرم در میاره. اینو دیگه خودم یادم نیست. مامانم تعریف میکنه: یه بار که شیرشو داده بود و عوضش کرده بود٬ گذاشته بودش کنار رادیاتور که بخوابه. بعدشم خودش رفت تو حموم تا رختا رو بشوره. منم دیدم انگار آبجی تنهاست. گفتم یه حالی بدم به بچه احساس غریبی نکنه  رفتم با دستام مچ پاهاشو گرفتم و کشون کشون چرخوندمش دور اتاق.  همچین که می کشیدمش شلوار و شرت و کهنه و ایناش در اومد از پاش بعدم صداش در اومد و مامانم شنید اومد بیرون نجاتش داد زبون بسته رو  البته هنوزم این کارو می کنم. گاهی که وسط اتاق دراز می کشه یهو می پرم با پاهاش دورش می زنم تا جیغش در بیاد بازم اندر روایات اومده که.این دفه راوی٬ داییمه. یه باری که همه رفته بودن طبقه  پایین و فقط من و این خواهر قُنداقیه بالا بودیم٬ دائیم واسه یه کاری میاد طبقه بالا. تو راه پله یه صدای خفه ای رو می شنوه و میاد دمبال صدا که می بینه من نشستم رو دهن خواهر کوچیکم خودش که میگه با یه سیلی ناقابل منو پروند کنار و بعدشم نشست نصیحتم کرد که نکن این کارا رو. گناه داره بچه. باز مادر بزرگم میگه وقتی خواهر کوچیکم یاد گرفت رو دو تا پاش راه بره٬ دیگه هر جا منو می دید از دستم فرار می کرد. میگه حتی یه بار من دمبالش بودم. اونم در حالیکه با دست تو سر خودش می زد٬ دوید رفت پشت مادربزرگم قایم شد.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 13:28  توسط JustSomeOne  | 

منشا خون خشک شده

بچه که بودیم خُب خیلی دست و پاهامون زخم و زیلی می شد. یه بار خواهر کوچیکم زخمشو که خونش خشک شده بود بم نشون داد و پرسید این چیه؟ منم به شکلی عالمانه واسش توضیح دادم که: وقتی جاییت زخم میشه و خون میاد٬ مورچه ها میان خونتو میخورن بعدش همونجا می میرن. اینا مورچه های مرده هستن آخه نکه زخم خشک شدش سیاه شده بود٬ حرفمو باور کرد. خودش که میگه تا چند سال بعد٬ حتی در دوران دبستان٬ توی زخماش دمبال بقایای مورچه ها می گشته
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:30  توسط JustSomeOne  | 

از خوشگلی....

مهدکودک که می رفتیم خُب کلی شعر بهمون یاد می دادن. من و خواهر کوچیکه هر وقت بر می گشتیم تا شب تو خونه اون شعرها رو می خوندیم. یکیشونو یادمه این بود: مامان چقد تو خوشگلی٬ بابا چقد تو خوشگلی از خوشگلی توی دلی... یه دایی دارم که خیلی اون وقتا سر به سرمون می ذاشت. این یکی شعرو اول پیش اون اجرا کردیم. اونم می دید ما فرق دِل و گِل رو نمی دونیم بمون می گفت: اشتباه می خونین٬ باید بگین: از خوشگلی زیر گِلی مام خُب همینو می خوندیم واسه ننه بابامون
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:20  توسط JustSomeOne  | 

تشیع جنازه

باز تفریحات سالم دوران کودکیم "تشیع جنازه" بود. از اون جایی که خونمون دم یه قبرستون بود و هر از چند گاهی یه مُرده رو اون طرفا تشیع جنازه می کردن و منو برادر خواهرام خیلی دلمون می خواست تو مراسم شرکت کنیم و اجازشو نداشتیم٬ تو حیاط مراسمو اجرا می کردیم. هر وقت یه مرده جدید میاوردن تا چند روز تفریح ما همین تشیع جنازه بود. می رفتیم تو حیاط یه تیکه چوب بر می داشتیم٬ چار نفری تشیعش می کردیم. هی دور می زدیم می گفتیم: لا اله الا الله (با لحن تشی جنازه بخونیدش )  اصلن اون قبرستون پاتوقمون بود. هر وقت مامانم سرش گرم بود٬ جیم می زدیم به سمت قبرستون کلی بازی می کردیم اونجا٬ سر قبرا می شستیم٬ قایم باشک می کردیم٬ جیشمون هم که می گرفت یه گوشه خودمونو خلاص می کردیم  نامردا! دششویی نمی ذاشتن واسه قبرستون خُب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:15  توسط JustSomeOne  | 

تولد

اینم عکس جشن تولد چار سالگی من و سه سالگی خواهر کوچیکمه تو مهد کودک. من اون سمت چپیه هستم. ببینین چه ساکت و مودب ایستادم  اگه به پشت سرمون دقت کنین دو تا تیکه کاغذ می بینین که به دیوار چسبونده شده و رو یکیشون نوشته: آزاده جان تولدت مبارک. رو اون یکی هم نوشته: فاطمه جان تولدت مبارک. اما اگه یه کم بیشتر دقت کنین می بینین که در واقع یه تیکه کاغذه که روش نوشته تولدت مبارک. تولد هر کدوم از بچه ها که می شد همونو می چسبوندن به دیوار بعدش یه تیکه کاغذ کوچیک برمیداشتن اسم اون بچه رو به علاوه جان٬ روش می نوشتن می چسبوندن بالای همون کاغذ. که یه وخ کاغذ هدر نره
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:0  توسط JustSomeOne  | 

لنگ بابام

این همون عکس نیستا. یه کمی فرق داره.  اون تیکه پارچه ای که گوشه سمت چپ تصویر می بینین یه لنگه از پای بابامه که موقع عکس گرفتن٬ افتاده تو آینه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:49  توسط JustSomeOne  | 

جارو

به به به به عجب بچه تمیزی بودم من. ینی هنوزم هستما  می بینین؟ از بچگی جارو به دس بودم.  مامانم اعتقاد داشت که هر وقت بچه جارو دستش بگیره مهمون میاد. میومدشا به مدل موهام دقت کنین. این مدل٬ معروف به مدل کاسه ای٬ هنر بابامه. موهای منو و خواهر کوچیکمو همیشه همین مدلی کوتاه می کرد. آرزو به دلم مونده بود موهامو دُمب اسبی ببندم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:46  توسط JustSomeOne  | 

آینه

از اوان کودکی عاشق آینه بودم و روزی سه دست لباس عوض می کردم. مامانم از دستم خسته می شد. به به عجب بچه تمیزی بودم من و برای اینکه دیگه ازین کارا نکنم٬ محتویات کشوی منو که آخرین کشوی دراور بود به بالاترین کشو منتقل می کرد تا یه وخ دستم بهش نرسه و دم به ساعت لباس عوض نکنم. اما از اون جایی که هر مشکلی یه راه حلی داره و من بچه تیزهوشی بودم  ٬ دونه دونه کشوهای دراور رو باز می کردم و ازشون به عنوان پله استفاده می کردم تا به کشو خودم برسم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:40  توسط JustSomeOne  | 

دریا

آره خُب عنوان مطلب دریاست. اما هیچ اثری از دریا تو این عکس نیستش. چرا؟  چون که اینجا ایستادیم رو ماسه های ساحل. دریا پشت عکاسه. اونی که پشت سر منه و دستامو نیگه داشته خواهر بزرگمه. اون پیرن صورتیه هم که خودش منم  راوی نقل می کنه که هر چی می خواستن ازم عکس بگیرن نمی شده. چون من می دویدم می رفتم طرف دریا تا تو آب شنا کنم. اینه که سپردنم دست خواهر بزرگم تا یه لحظه محکم نگهم داره که بابام ازم عکس بگیره  ماشینی که پشت سرم می بینین پیکان نیست. از بنزای دهه شصته که این مدلی بوده
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:24  توسط JustSomeOne  | 

من و داداشم

 اشتباه نکنین. این سمت راستیه خواهرم نیست. داداشمه  خواهر بزرگم همیشه سرش روسری می ذاشت گاهی اوقات هم یه شَمَد می پیچید دور سرش به عنوان عمامه. یه صندلی تو گوشه هال طبقه پایین بود. می رفت روش می شِست شروع می کرد به روضه خوندن. بعد این طور که راوی نقل می کنه  متن روضه به این شرح بوده: امام حسینو کُشتن. گی یِه کنین...  اونقدم این روضه دو خطی رو تکرار می کرد که بالاخره پدر بزرگ و مادربزرگ خدا بیامرزم از دستش خسته می شدن و می گفت: یالا٬ بور شَرِ کم هَکِن (ینی یالا برو شرتو کم کن  : ترجمه از مازندرانی به فارسی)

نکته: لازم به ذکره که عنوان این خاطره رو با الهام از عنوان آلبوم (من و بابام) از احسان خواجه امیری٬ گرفتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:10  توسط JustSomeOne  | 

ایکیو سان

تو این عسک٬ من یه سال و یه ماهمه و مثل ایکیو سان دارم فکر می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:54  توسط JustSomeOne  | 

پرواز

پرواز٬ آرزوی هر بچه ایه  و خُب منم یه زمانی بچه بودم  این آرزو بین من و داداش و خواهر کوچیکه مشترک بود. و همیشه در حسرت این آرزو می سوختیم. تا اینکه یه روز داداشم به فکر افتاد تا با تقلید از حرکت پرنده ها٬ پرواز کنه. اونم با پتو  به این ترتیب که یکی یکی مون از بُرج رخت خواب (شامل چند دست تشک٬ پتو٬ ملحفه و بالش) بالا می رفتیم٬ یه پتو رو دوشمون می نداختیم و در میان تشویق اون دو نفر دیگه که پایین برج ایستاده بودن و در حالیکه صدای گرگ از خودمون در میاوردیم می پریدیم پایین. تا یه مدت با این بازی کلی حال می کردیم تا اینکه مامانم  دیگه مجبور شد وقت بیرون رفتن از خونه در اتاق خواب رو هم کیلید کنه که دیگه چیزیو بهم نریزیم.  گاهی اوقات مجبور می شدیم تمام روز وسط هال بشینیم. و به در بسته بالکن٬ اتاق پذیرایی٬ آشپزخونه و اتاق خواب نگاه کنیم 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:48  توسط JustSomeOne  | 

اثر هنری

یه بعد از ظهر تابستون بود که موقع چرخ زدن تو حیاط چشمم افتاد به یه در کوچیک که بابام گذاشته بودش یه گوشه حیاط. روی این در٬ کلی شیشه به کار رفته بود. ازون درهای قدیمی بود. البته کوچیک. شاید بشه گفت نصفه قد یه در معمولی اتاق. این در٬ دریچه کولر بود. آخه کولرمون بالای در بالکن نصب شده بود. و چون خراب شد و بابام آورده بودش پایین واسه تعمیرات٬ دریچه رو هم گذاشته بود توی حیاط (به این می گن نثر مسجع )   منم فک کردم کوچمون٬ همون کوچه ای که دو تا حیاط مونو به هم وصل می کرد به اندازه کافی تنگه (کوچه تنگه بله٬ عروس قشنگه بله٬ دس به زلفاش نزنین مُرواری رنگه بله ) آره داشتم می گفتم. کوچمون خب در نداشت (آخه کودوم کوچه تو کجای دنیا در داشت که مال ما داشته باشه ) برش داشتم خر کش کردم این درچه رو بُردم گذاشتم دم در کوچه. بعد خواهر کوچیکه و داداشمو صدا کردم بیان در بازی  هی یکیمون می رفت از اون حیاط میومد این طرف درو باز می کرد و می بست  تا اینکه به خاطر کوران باد تو کوچه در یهو می افته و می شکنه.  منم یهو یه فکر بکری به ذهنم رسید. اونم اینکه قاب در رو بردارم ببرم همون جایی که بود و بعد شیشه ها رو مثل یه پازل اونجا بچینم. آخه بابا درو تکیه داده بود به دیوار و می شد گفت که باد خورده افتاده.  آقا مام دونه دونه این شیشه خورده ها رو برداشتیم بردیم مثل یه اثر هنری چیدیمش اون طرف. البته با کمک داداشم. داشتیم آخرین تیکه ها رو می چیدیم که یهو سر و کله مادر بزرگم پیدا شد. فهمید چه خبره و تهدید کرد که به بابا میگه. ما هم جدی نگرفتیم. کار که تموم شد رفتیم بالا. بابا که از سر کار برگشت٬ عصبانی اومد بالا و گفت کی شیشه رو شکند؟  داداشم برای حمایت از من شکستنو گردن گرفت و کتکرو خورد. بیچاره
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 9:19  توسط JustSomeOne  | 

مو پیچ

اندر روایات اومده که این عادت بنده که هی با انگشتام موهامو می پیچونم از دوران نوزادی در من موجود بوده  اما خب به یه شکل دیگه. مامانم میگه وقتی بچه بودم (زیر یه سال) هر وقت منو از حموم میاورد بیرون و بغلش بودم دستمو می ذاشتم رو سرش و هی با انگشتام موهاشو می پیچوندم. خلاصه به زحمت می تونست انگشتامو از لای موهاش درآره و وقتی در میاورد چند تار از موهاش هم لای انگشتام مونده بود   یه بار این قضیه رو واسه یکی از دوستاش (خدا لعنتش کنه) تعریف می کنه٬ اونم بش میگه این دفه که خواست انگشتشو بذازه لای موهات٬ دستشو بگیر بذار رو سر خودش.  مامانم هم خب این کارو کرد. از اون به بعد هم دیگه انگشتم لای موهای خودمه. اما ده دوازده ساله که بودم دیگه همه تو خونه کلافه می شدن وقتی می دیدن من موهامو هی می پیچینوم از این روی  مامانم به دستور بابام٬ منو برد آرایشگاه موهامو یه مدلی کوتاه کرد که حتی یه نیم دور هم نشه لای انگشتم بپیچونمش.  اما خب همیشه یه راهی هست  خواهر کوچیکم خب موهاش بلند بود شبا که می خوابید موهای اونو می پیچوندم. یک حالی می داد  صُب که از خواب پا میشد میدیدن چه گره هایی به موهاش خورده. آخه گره زدن هم دوس داشتم. اما بعضی از گره ها رو نمی شد وا کرد. تقصیر من چیه؟ خب می خواستین موهامو کوتاه نکنین
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:14  توسط JustSomeOne  | 

دسکش انگشتی

اگه خاطرات قبلی رو خونده باشین می دونین که در دوران کودکی چقدر دمبال نقشه گنج می گشتیم. خلاصه اینکه از همه سوراخ سمبه های خونه سر در میاوردیم تا ببینیم چه خبره. یه بار تو یه کیفی تو طبقه بالای کمد دیواری یه بسته خشگل خارجی پیدا کردیم که توش پلاستیکای حلقه شده بود. بردیمش پیش مامان ازش پرسیدیم مامان اینا چیه؟ مامان گفت اینا یه جور دسکشه چون دستم درد می کرد دکتر بهم داد. گفتیم این که فقط واسه یه انگشته  گفت: آره دونه دونه تو انگشتا می ذارن. به اینا دس نزنین. مام گفتیم چشم بعد از اونم هی تمرین می کردیم ببینیم تو انگشتمون میره یا نه. اما خب حیف همش قد اون دسکشای انگشتی٬ بلند تر از اندازه انگشتمون بود. یادم میاد یه زمانی هم داداشم ازین دسکش انگشتی ها رو از تو کمد بر میداشت می آورد تو حیاط بعد می بردشون زیر شیر آب. اون قدر توشون آب می ریخت که می ترکیدن. ما هم می خندیدیم. اون موقع با خودم فکر می کردم عجب بادکنک باحالیه من این خاطره رو فراموش کرده بودم تا اینکه ترم ۸ تو دانشگاه وقتی اولین بار از نزدیک تو کلاس تنظیم خانواده با ک ا ن د و م آشنا شدم فهمیدم این همون دسکش انگشتیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:29  توسط JustSomeOne  | 

فرق عروس و دوماد

چیه کُپ کردین؟ خُب مگه چیه؟ ها؟! من که سه سالم بود نمی دونستم عروس و دوماد چه فرقی با هم دارن. یه بار مامان٬ من و خواهر کوچیکرو برداشت برد یه مهمونی. شب که شد و خواستیم برگردیم  از اون جایی که کلا هر مهمونی از نظر این جانبه من ٬ عروسی بود٬ می گفتم الا و للا باید عروس و دومادو ببینم بعد بریم خونه لج کردم. نشستم رو زمین گفتم نمیاااااااااااااااام. آخرش مامانم عروس و دومادو بهم نشون داد منم رفتم خونه. فقط نمی دونم چرا عروس و دوماد هر دوشون دختر بودن
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:18  توسط JustSomeOne  | 

بادکنک با آب دهن

از تفریحات سالم دوران کودکیم هر چی بگم کم گفتم. با تو از خوبی و بی تو همش از غم گفتم. آخه چه فایده داره که تو خوبی و ولی من به سرزمین دلتنگی تو تبعیدم..... ای بابا باز رفتم تو خط لیلا. آره داشتم می گفتم: یکی دیگه از تفریحات سالم دوران کودکی من ایجاد بادکنک با آب دهن بود تو خونه خودمون که از این جراتا نداشتیم. اما هر وقت سر از خونه مامان بزرگمون در میاوردیم( من و خواهر کوچیکم منظورمه) می رفتیم جلو آینه قدیشون و تمرین می کردیم. این یه بازی بود که خودمون اختراع کرده بودیم و برنده کسی بود که می تونست با آب دهنش٬ بادکنک بزرگتری درست کنه. اونم بدون اینکه بترکه. گاهی هم جر زنی می کردیم. ینی یکیمون که می دید بادکنک اون یکی داره بزرگتر میشه٬ یهو با دست می زد می ترکوندش.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:10  توسط JustSomeOne  | 

برزخ

یادش به خیر روزای بارونی شمال. اون وقتا که من و خواهر کوچیکم هنوز مدرسه نمی رفتیم به محض اینکه صدای بارونو می شنیدیم می دویدیم تو حیاط. حیاط مون هم به خاطر اینکه زیرش چاه  بزرگ فاضلاب بود تو چند نقطه نشست کرده بود و چاله هایی ایجاد شده بود. هر وقت بارون می بارید اون چاله ها از آب بارون پُر می شدن. من و خواهرم دمپا شلوارمونو می زدیم بالا و با عروسکامون می رفتیم تو حیاط. مخصوصا از تو همین چاله چوله ها هم رد می شدیم و کلی حال می کردیم.  اما باید قبل از اینکه مامان می فهمید این کارو می کردیم. چون وقتی می دیدمون احضار می شدیم بالا بعد تو راه پله ها بهمون  می گفت: اگه دوباره برین زیر بارون خدا شما رو می بره جهنم. اما اگه بیاین بالا می رین بهشت  ما هم می شستیم تو پاگرد. وسط بهشت و جهنم زار زار گریه می کردیم. آخه نمی دونستیم کدومو انتخاب کنیم. جهنمی که این قده حال می داد یا بهشتی که باید توش دس به سینه و ساکت می نشستیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:46  توسط JustSomeOne  | 

فلفل نبین چه ریزه با ماس بخور

خُب حوصلمون سر می رفت دیگه. می رفتیم تو کوچه با بچه های کوچه بازی کنیم. بچه های کوچمون هم همه بی ادب و بی نزاکت بودن. مثل ما که نبودن با ادب و با شخصیت مامانمون هم نمی ذاش بریم تو کوچه. آخه هر وقت بر می گشتیم یکی دو تا فحش جدید یاد گرفته بودیم. همیشه دعوامون می کرد. اما خُب دعوا بی فایده بود. تا اینکه یه روز تصمیم گرفت که هر وقت حرف بدی زدیم تو دهنمون فلفل بریزه. اوائل خیلی دردناک بود. دمبالمون می کرد و دهنمونو به زور وا می کرد. بعدش فلفلو می چپوند تو دهنمون. و ما آی می سوختیم٬ آی می سوختیم  و دیگه از این نه از اون غلطا نمی کردیم. تا اینکه یکی از این روزای فلفلی به مادر بزرگمون پناه بردیم. مادر بزرگم تو طبقه پایین همون خونه زندگی می کرد. وقتی می رفتیم پیشش و با چشم گریون می گفتیم مامان فلفل ریخته تو دهنمون٬ خدا بیامرزتش شروع می کرد به فحش دادن به مامان (خودمونیما این مامان بزرگ هم همچین دست کمی از بچه های کوچه نداشت) بعد یه کمی ماست میاورد برامون که بخوریم. خیلی حال می داد. سوزش فلفل به راحتی از بین می رفت. این بود که داداشم بی پروا شد. آخه اون بیشتر از همه فلفل می خورد بعد یه مدت٬ دیگه وقتی مامان بش می گفت: این حرفو نزن فلفل می ریزم تو دهنت! داداشم می گفت: بیا بریز... بیا .... بیا مامان هم همین کارو می کرد. بعدش یه بار رد  داداشمو بعد از فلفل خوردن گرفت تا ببینه چرا این قد شجاع شده. وقتی قضیه رو فهمید می دونین چی کار کرد؟ دیگه هر وقت فلفل می ریخت تو دهنمون می نداختمون تو یه اتاق و درو قفل می کرد تا دستمون به هیچ بنی ماستی نرسه
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:39  توسط JustSomeOne  | 

نبرد سنجاقک ها

عرض شود به خدمت تون که یکی دیگه از تفریحات سالم دوران کودکی من «نبرد سنجاقک ها» بود. چون حیاط خونمن باغچه بزرگی داشت  با کُلی گل و گیاه٬ سنجاقک های رنگ و وارنگی میومدن و روی گلا می شستن شعر می خونن می خندن....شاپرک خسته می شه بال هاشو زود می بنده روی گلها می شینه شعر می خونه می خنده..... ای بابا یهو رفتم تو فاز رادیو.... آره داشتم می گفتم سنجاقک های سبز٬ آبی٬ سیاه و قرمز  . البته من سر و کارم با بچه سنجاقک ها بود. آخه حریف سنجاقک بزرگا نمیشدم.  بزرگا تو حوضه تخصصی آقا داداشمون بید از هر رنگ یه دونه بر می داشتم...خب؟... به این صورت: چشامو تیز می کردم تو باغچه وقتی یکیشونو می دیدم آروم دستمو از زیر دُمش میاوردم بالا و دمشو می گرفتم. بعد یکی یکی می ذاشتمشون تو یه شیشه کشک در شیشه رو می بستم  و می ذاشتم تو زیر زمین. بعد از چند ساعت بر می گشتم و نتیجه رومی دیدم. نتیجه همیشه یکسان بود: فقط یکیشون زنده مونده بود. از بقیه هم جز مقداری پر و دُم چیزی نمی موند. من و داداشم به این نتیجه رسیدیم که اونی که زنده می موند بقیه رو می خورده. تا حالا می دونستین که سنجاقک ها همدیگرو می خورن؟ نه دیگه نمی دونستین. اگه من در دوران کودکی از این کارا نمیکردم کی می خواست به این راز علمی پی ببره؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:26  توسط JustSomeOne  | 

دنده عقب، دنده خلاص، هل و ديگر هيچ

 

 

عشق به رانندگي از بچگي تو خونم بود. اولين باري كه از بابام خواستم بذاره من برونم 4 سالم بود. بابام اومده بود مهد كودك دمبالم كه منو ببره خونه. منم يكي از پسراي همكلاسمو كه هم سنم بود نشونش دادم گفتم ببين بابا، معين رانندگي مي كنه. بابام خنديد. گف مگه ميشه؟ منم گفتم آره خودش بم گفت. بعدم نشونش دادم به بابام. باباش اومده بود دمبالش نشونده بودش رو زانوش٬ دستشو گذاشته بود رو فرمون كه وقتي مي رونه اونم فرمونو نگه داره. منم فك مي كردم كه رانندگي يني همين خب.  اما اولين باري كه پشت فرمون نشستم هف سالم بود. اون موقع بابام يه پيكان كرم رنگ داشت كه منو داداشم خيلي تو نخش بوديم. خلاصه عشق ماشين و رانندگي بدجوري آتيش به جونمون زده بود. اين بود كه برا اولين بار يه صب تابستون كه بابام با سرويس اداره رفته بود سر كار. من و داداشم نشستيم پشت رل. اول داداش بعد من.  پيكان كرمه تو حياط  جلويي پارك شده بود. حياط جلويي هم بزرگ بود. پشت اون ماشين٬ مي شد دو تا پيكان ديگه پارك كرد. خُب٬ فضا اومد دستت؟ داداشم مي شست مي ذاش رو دنده عقب. به اندازه همون دو تا ماشين فضا كه گفتم دنده عقب ميومد. بعد ترمز، خلاص. بعدش من هل ميدادم مي رفت جولو. چه كيفي داش جون تو. خيلي حال مي داد انگار تو مسابقات داكار پاريس مي رونديم. بعد من مي شستم. دنده عقب. خلاص. هل. و ديگر هيچ.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:28  توسط JustSomeOne  | 

یه دونه انار دو دونه انار

یکی دیگه از تفریحات سالم دوران کودکیمون پشت بوم گردی بود البته پشت بومای شمال٬ نه تهرون. مامانم اینا که از سابقمون خبر داشتن وقتی از خونه بیرون می رفتن نردبونو قایم می کردن. اما خب خیالی نبود. رخت خواب که بود!!! چار نفری دونه دونه تشک٬ ملافه٬ بالش و خلاصه هر چی رخت خواب تو کمد بود در میاوردیم می ذاشتیم رو هم تا داداشم بتونه ازشون بره بالا و برسه به دریچه پشت بوم بعد اون بالا واسه خودش دنیایی بود. یه جورایی اون بالا واسه خودمون گنج پیدا می کردیم. روروئک٬ اسباب بازی های قدیمی٬ شیشه پستونک و خلاصه از این آت و اشغالا. یه بار یه کیف پلاستیکی آبی رنگ پیدا کردیم که بزرگ ترین کشف مون بود بازش که کردیم دیدیم یه گرامافونه. چندین تا صفحه هم باهاش بود. یادگار جوونی های بابام این یکیو دیگه مجبور نبودیم قایم کنیم. بابام که دیدش یادش افتاد و لبخند زد. بعد بهمون یاد داد که چطور باید روشنش کنیم. تا یه مدت تفریحمون همین بود: (یه دونه انار٬ دو دونه انار.........اگه عاقل بودم من٬ اسیر دل بودم من٬ اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من٬ غروبا که میان خونه کلاغا٬ یاد حرفای اون روزت میفتم٬ که تا گفتی به جون و دل شنفتم٬ یادت میاد بهم گفتی چی کار کن٬ گفتی از مدرسه اون روز فرار کن٬ فرار کردم منم در زنگ آخر٬ نرفتم مدرسه تا سال دیگر....لب کارون....دلم پی دلته جومه نارنجی٬ کجا منزلته جونه نارنجی...) خلاصه یه مدت سرمون بش گرم بود. اما یه روز من و خواهر کوچیکم با الهام از اون فیلمه که توش می گفتن : از سوسک سیاه به خرمگس٬ همون که یه پسره بود توش بومرنگ بازی می کرد الانم مجریه تلویزونه. خب؟ با الهام از اون فیلم با صفحه های گرامافون بومرنگ بازی می کردیم. تا اینکه یه روز صفحه یه دونه انار٬ دودونه انار خورد به دیوار و لبش شکست. ما هم گذاشتیمش لای بقیه صفحه ها که یه وقت صداش در نیاد. هنوزم کسی نفهمیده
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:17  توسط JustSomeOne  | 

تبیقتن ولی الله

مامانم معلم بود. معلم کلاس اول دبستان. دو سال منو خواهر کوچیکمو فرستادن مهد کودک یه سال هم با خودش می بردمون مدرسه. اونجا یکی از ویلاهای سابق شاه تو شمال بود که توش یه مدرسه ساخته بودن. فضای خیلی وسیع و زیبایی داشت. پر از دار و درخت و سوراخ سمبه من و خواهر کوچیکم از سر و کول اونجا و آدماش بالا می رفتیم. خواهرم که به معنای واقعی کلمه این کارو می کرد. چون همیشه تو زنگای تفریح رو کول ناظم مدرسه بود  و این ور و اون ور می رفت. ناظمه منو بغل نمی کردش. می گف تو سنگینی(حالا مثلا یه سال سنگین تر خیلی بود؟!)  پنجره های کلاسی که مامانم توش درس می داد٬ رو به آبخوری مدرسه باز می شد. یه بار خواهر کوچیکم رفت روی سکوی سیمانی که شیرهای آب ازش بیرون میومدن ایستاد. منم همین کارو کردم. بعد از اونجا واسه مامانم که داشت تو کلاس درس می داد٬ دس تکون دادیم. مامانم عصبانی شد که نکنه یهو بیفتیم. پنجره رو باز کرد و با عصبانیت گفت: لا اله الا الله. خواهرم هم در جواب گفت: تبیقتن ولی الله. منظورش همون علی ولی الله بود. آخه همون طور که مشد خارج بود٬ اون اذان رو که می شنید فک می کرد دارن می گن تبیقتن ولی الله.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:2  توسط JustSomeOne  | 

تاکسی تلفنی

مدرسه که بودم خیلی مرض داشتم. نمی دونم چرا. شما می دونین چرا؟ هر وقت یکی از دوستام شماره تلفن می خواست شماره یه تاکسی تلفنی نزدیک خونمونو بش می دادم. طرف بیچاره صد بار زندگ می زد. بهد میومد می گفت هر بار زندگ کی زدم می گفتن شماره تاکسی تلفنیه. منم تعجب می کردم می گفتم جدا؟
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:51  توسط JustSomeOne  | 

گم شدم

آره گم شدم. همه جا گم می شدم. بچه که بودم هر جای جدیدی که می رفتیم من باید گم شدنو افتتاح می کردم. مشد که رفتیم یه بار تو بازار گم شدم. بعدش یه آقا پلیسه منو برد کلانتری. مامان و بابا دو ساعت دمبالم گشتن تا پیدام کردن. وقتی پیدا شدیدم مامانم داشت گریه می کردید. بابام هم مامانمو دعوا می کرد که چرا مواظبم نبود و من گمیدم اما خب همون یه بار نبود که! اولین باری که اومدم تهران هم یه بار گم شدم. فک کنم ۵ سالم بود اون موقع. و فقط من و بابا و مامان و داداشم اومده بودیم. من و مامانم تو ترمینال نشسته بودیم. بابا و داداشم رفته بودن دمبال یه کاری. یادم نیست چه کاری. منم وقتی مامانم حواسش نبود دزدکی اومدم بیرون و دمبال بابا و داداشم راه افتادم. بابام یهو وسط راه منو دید که دمبالشون راه افتادم. منو برگردوند و نشوند تو بغل مامانم و بش گفت مواظب باش در نره. اما خب مامانم وقتی مشغول صحبت با یه خانم دیگه شد من دستاشو که روی شیکمم تو هم قفل کرده بود از هم وا کردم و از رو پاش اومدم پایین. افتادم تو شهر دمبال بابا و داداشم. اونا رو پیدا نکردم. رفتم تو یه توالت عمومی تو بخش زنونش از یه خانم پرسیدم: بابامو ندیدی؟ اونم گفت: نه٬ حالا بیا این چادرمو نگه دار من برم دسشویی و برگردم. منم این کارو کردم. کلی هم منتظر موندم که بیاد بیرون. بعدش افتادم تو شهر از همه می پرسیدم بابامو دیدن یا نه؟!!!  فک می کنین امکان داشت کسی منو پیدا کنه؟ نه. اما  پیدا شدم. چه جوری؟ از رو رنگ لباسم. اخه یه پیرن سفید با خال خال های بزرگ سیاه تنم بود. واسه همین بابام تونست منو وسط شهر پیدا کنه.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:48  توسط JustSomeOne  | 

جهان از دید یک مهندس

خواهر کوچیکم الان مهندس کامپیوتره. وقتی ۴ سالش بود و من ۵ سالم بود یه بار دسته جمعی ینی من و اون و خواهر و برادر بزرگم و مامان و بابا خواستیم بریم مشهد. نصفه شب از خواب بیدارمون کردن تا حاضر شیم و تو ماشین بابا بقیه راهو بخوابیم تا مشهد. همون نصفه شبی که این جقله بیدار شد هی از هممون دونه دونه می پرسید: مشد کجاس؟ خارجه؟ بابا! داریم می ریم خارج؟ مامان! داریم می ریم خارج؟ و هر چی من براش توضیح می دادم که بابا آی کیو مشد تو ایرانه٬ به خرجش نمی رفت.خلاصه اون روز گذشت. اما یه وخ فک نکنین این ماجرا تموم شده ها! نه. الان ۲۳ سالشه و سالی ۳ بار ازم می پرسه: لندن کجاست؟ تو آلمانه یا فرانسه؟ کانادا تو آمریکاس دیگه؟! (منظورش همون یو اس ای٬ نه آمریکای شمالی) و همیشه نیکلاس کیج رو با نیکول کیدمن اشتباه می گیره. ملاحضه می کنید؟ بش می گم: همینه دیگه شما مهندسا می رین دانشگاه یه مشت چرند می ریزن تو مختون. آخرشم نمی فهمین کی کیه. چی کجاست. خاک تو سرت بریزن. اخیرا یه کلاس خصوصی جغرافیا براش گذاشتم تا دفعه بعد یه وخ ازم نپرسه ما رو کره زمین هستیم یا مریخ 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:33  توسط JustSomeOne  | 

گنجشک

یکی دیگه از تفریحات سالم دوران کودکی من شکار گنجشک با دست بود. به این ترتیب که ساعت ها تو حیاط خونه منتظر می موندم تا وقتی یه گنجشک رو زمین بشینه بعد با احتیاط بهش نزدیک می شدم و با دست می گرفتمش و چون شکارچی با وفایی بودم اغلب تا زمانی که گنجشک زنده بود نگهش می داشتم که این مدت بین یک تا دو روز متغیر بود.  یه بار پس از شکار یه بچه گنجشک٬ خواهر بزرگم نگاهی به گنجیشکه انداخت و به نظرش اومد که خیلی وقته حیوون بی نوا حموم نرفته. این بود که چهار نفری گنجشکرو برداشتیم و بردیم تو دسشویی و با شامپو شستیمش. بعد هم با حوله صورت خشکش کردیم. اما به اندازه کافی خشک نشده بود. یه کم فکر کردیم و نمی دونم این فکر بکر به ذهن کدوم مون رسید که باید گنجیشکره ببریم تو زیرزمین تا خشک بشه. گنجشکرو برداشتیم٬ پیچیدیمش تو پنبه بعد گذاشتیمش رو دیگ بخار شوفاژ تو زیرزمین تا خوب خشک بشه. خودمون هم رفتیم دنبال بازی. بعده چند ساعت وقتی برگشتیم دیدیم گنجشک بی نوا از شدت خشکی تاکسی درمی شده.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:27  توسط JustSomeOne  | 

فرار

من و برادر و خواهر بزرگم تو بچگی علاقه زیادی به فرار کردن از خونه داشتیم. و از هر فرصتی برای این  کار استفاده می کردیم.   چون من نوچه بودم و همش سوتی می دادم  برادر و خواهرم سعی می کردن منو موقع فرار همراه خودشون نبرن. البته خب ما همیشه برای فرار یه مسیر رو انتخاب می کردیم و با اینکه هر بار بابا و مامان پیدامون می کردم مسیر فرار رو تغییر نمی دادیم. همیشه از خونه خودمون تا کوچه عمم اینا فرار می کردیم. خیلی کیف داشت. گاهی اوقات هم گم می شدیم. چون مسیر خونه ما تا خونه عمه بزرگم خیلی کوچه پس کوچه بود. اما خب این خودش کلی حال می داد که ندونیم کجاییم. یه بار که مسیر فرارو با موفقیت طی کرده بودیم و داشتیم برمی گشتیم خونه تو فاصله ده متری خونه بودیم که یهو خواهرم داد زد و گفت: مامان اینا دارن میان. و ما دوییدیم و رفتیم به طرف قبرستون نزدیک خونه تا قایم شیم. مامان و بابا با ماشین دمبالمون کرده بودن. اما خب اگه من سوتی نداده بودم ما رو پیدا نمی کردن.  خواهر و برادرم رفتن توی اون قبرستون قایم شدن و من برای اینکه از دید دیگران مخفی باشم رومو کردم به طرف دیوار قبرستون و چشمامو بستم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:18  توسط JustSomeOne  | 

زرشک

وقتی پدریزرگم فوت کرد من پنج ساله بودم. صُب که از خواب پا شدم دیدم همه تو هول و ولان. رفتم طبقه پایین و دیدم عمو کوچیکم٬ پدربزرگم رو تو رخت خوابش بغل کرده و در حالیکه می خنده می گه: آقا جان! آقا جان! پاشو دیگه. پاشو. لابد از ناباوری می خندید. آخه پدربزرگم تو خواب فوت کرد. اما من نمی دونستم مرگ یعنی چی. همه گریه می کردن. عمه ها. عموها... روز بعدش از بابام پرسیدم: مردن یعنی چی بابا؟ اما بابام اون قد تو هم بود که جوابمو نداد. و من به این فکر می کردم که چرا مامانم نذاشت به خرماها ناخونک بزنم. ظهر که شد همه فامیل تو خونمون جمع شدن. خونه شولوغ بود و من فقط تو فکر بازی بودم. رو چارچوب اتاق پدرم یه بارفیکس نصب بود که من و داداشم همیشه سر آویزون شدن از اون بارفیکس با هم دعوا داشتیم. اون روزم همین طور بود. من از بارفیکس آویزون شدم و حاضرم نبودم در برابر التماس های داداشم از اون پایین بیام. داداشم خواست منو بترسونه. واسه همین زنبوری رو که رو تاقچه اتاق افتاده بود و فکر می کرد مرده با دستش برداشت و گذاشت روی انگشتای پام. نگو که زنبوره نیمه جون بود و ضربه مگس کشی که مامانم قبلا بهش زده بود کارشو یسره نکرد. واسه همینم انتقامشو از من گرفت و نیشم زد. جیغم در اومد. داداشم کتک خورد. و پسرعموی پدرم که منو خیلی دوست داشت سر سفره ناهار با یه دستش قاشقو گرفته بود و با دست دیگش پامو واسم می خاروند. هر یه لقمه ای رو هم که قورت می داد یه فحش نثار داداشم می کرد. اون روز ناهار زرشک پولو بود. من از زرشک بدم می اومد. داد زدم که چرا تو پلو زرشک ریختین؟ اما هیچ کس اعتنایی نمی کرد. منم بشقابمو برداشتم و رفتم طبقه بالا. اونجا تو آشپزخونه پدرم تنهایی داشت ناهارشو می خورد. بشقابو گذاشتم جولوش و گفتم: من زرشک دوس ندارم. کسی به حرفم گوش نمی ده. بابام هم زرشک هایی رو که تو بشقابم بود دونه دونه با انگشتاش جدا کرد تا من ناهارمو راحت بخورم. 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:6  توسط JustSomeOne  | 

یا بده یا جیش می زنم

چه بچه بدی بودم من. خدا منو ببخشه. این خاطره رو هیچ وخ فراموش نمی کنم. مامانم داشت خونه رو واسه عید گردگیری می کرد. منم شکلات می خواستم. مامانم می گفت نمی شه دستم بنده. اما من هی می گفتم شکلات می خوام٬ شکلات می خوام! خب مامان خانم هم بیچاره دسسش بند بود. منم تهدیدش کردم. گفتم: «بده٬ بهت می گم بده٬ ندی جیش می زنما!!» اما خب اون تهدیمو جدی نگرفت. منم رفتم گوشه فرش جیش زدم بالا غیرتا خوش انصاف بودما! با اینکه می تونستم برم وسط فرش جیش بزنم رفتم یه گوشه این کارو کردم که مادرم وقتی می خواد فرش شسته رو دوباره بشوره زحمتش خیلی زیاد نشه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:48  توسط JustSomeOne  | 

نقشه گنج

یاد کارتونای دوران بچگی به خیر چقد دلمون می خواست گنچ پیدا کنیم. و به دمبال گنج چه جاهایی که جستجو نمی کردیم یه بار که به شدت مشغول پیدا کردن گنج تو باغچه خونمون بودیم و با بیل و بیلچه به جون باغچه افتاده بودیم٬ بابا و مامان سر رسیدن. خوب شد که رسیدن. اگه ده دیقه دیرتر میومدن باید از تو چاه فاضلاب درمون میاوردن.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:43  توسط JustSomeOne  | 

دُمبال بازی

می دونین که چه جور بازی ایه. مگه نه؟ اما خب نمی دونین روش من و خواهر کوچیکم واسه اجرای این بازی چی بود چون برادر و خواهر بزرگمون با ما اختلاف سنی شون زیاد بود و من و خواهر کوچیکم همبازی دیگه ای نداشتیم و از دمبال بازی خوشمون میومد ابتدا به آرامی بهشون یعنی همون برادر و خواهر بزرگم٬ نزدیک می شدیم و یکی می زدیم پس گردنشون. اونوقت با تمام قوا دمبالمون می کردن و من و خواهر کوچیکه از شادی و هیجان می دوییدیم. اونقد که دیگه از پا در میومدیم و تسلیم می شدیم تا کتکرو بخوریم و بی خیال شیم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:39  توسط JustSomeOne  | 

دست و پا بسته

یکی دیگه از تفریحات سالم دوران بچگیم این بود که با جورابای پاریزین مادرم٬ دست و پای خواهر کوچیکمو می بستم به پایه تخت یا لوله رادیاتور. بعدش در اتاقو می بستم و می رفتم دمبال بقیه تفریحات سالم خودم تا ببینم آیا موفق می شه خودش دست و پاشو باز کنه یا نه؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:35  توسط JustSomeOne  | 

پارسا جان عزیز دل

پارسا جان عزیز دل رو که می شناسید. اگه نمی شناسیدش برید تو بخش نظرات این وبلاگ تا باهاش آشنا بشین. امضاش هم اینه: "بترکی" من شخصا فک می کنم ایشون یکی از دوستان جنوب شهری مون باشن. حالا اگه گفتین از کجا فهمیدم!  استحضار دارید که خونواده های جنوب شهری یه پدر و یه مادرن با ده دوازده تا بچه قد و نیم قد. اینا٬ .قتی می خوان برن دسشویی باید همش تو صف منتظر بمونن. اینه که هر وقت و هر زمانی که جیش شون بگیره نمی تونن برن دششویی واسه همین تو یکی از همین زمان هایی که پارسا جان عزیز دل دششوییش گرفته بود٬ از خیر صف گذشت و اومد تو وبلاگ من رید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:15  توسط JustSomeOne  | 

فرق دختر و پسر

وقتی یه بچه ازتون بپرسه که وقتی یه نینی به دنیا می آد چی جوری میشه فهمید دختره یا پسره٬ چی بهش جواب می دین؟ خواهر بزرگم وقتی کوچیک بود اینو از بابام پرسید. بابام هم جواب داد:دخترا روسری دارن٬ پسرا ندارن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 14:36  توسط JustSomeOne  | 

مبدا خلقت

بچه که بودم همیشه فک می کردم خودم و بابام و مامانم و برادر خواهرام و خلاصه کل دنیا همه مون با هم به دنیا اومدیم. وقتی شیش سالم بود و رفتم کلاس اول دبستان زمانی بیشتر از شیش سال‌ قبل برام مفهوم نداشت. و وقتی راجع به مسئله ای صحبت می شد که بیشتر از شیش سال پیش اتفاق افتاده بود نمی تونستم مطلبو درک کنم. مثلا نمی فهمیدم هفت سال پیش یعنی چی.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 17:23  توسط JustSomeOne  | 

تولید پفک از نفت

وقتی مهدکودک می رفتم خیلی به پفک علاقه داشتم. همون طور که می دونین پفک یکی از صنایع پول ساز ایرانه اسلامیه البته بقیه بچه ها هم همین طور بودن. و چون خانم مربی مهربون مهد کودک مون می دونست که پفک چیز خوبی نیست٬ یه روز یه دونه پفک برداشت اومد تو کلاس بعد با یه چوب کبریت روشن٬ اون پفکو آتیش زد و گفت: "ببینین بچه ها پفکو از نفت درست می کنن. دیدین که آتیش گرفت٬ سیاه شد"  و به این ترتیب بود که من و بقیه چار ساله هایی که تو اون کلاس بودن علاقشون به پفک بیشتر شد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 14:24  توسط JustSomeOne  | 

مطالب قدیمی‌تر