وقت خواب
بچه که بودیم من و خواهر کوچیکم می رفتیم طبقه پایین خونمون شبا همون جا یه گوشه هال می خوابیدیم یا خودمونو می زدیم به خواب.
چون بابا میومد دمبالمون بعد بغلمون می کرد مارو از پله ها می برد بالا. ما هم وسط راه یواشکی چشمامونو باز می کردیم ببینیم رسیدیم به مقصد یا نه.
صُبا که همه از خواب پا می شدن من و خواهر کوچیکم همین طور خودمونو می زدیم به خواب.
بابا هم واسه اینکه سر به سرمون بذاره وانمود می کرد که ما رو نمی بینه و همین طوری تُشکا رو تا می کرد. ما هم لای تشکا بودیم. بعد می نداختمون رو رخت خوابا.
یه خورده اون جا می موندیم٬ خسته که می شدیم خودمون میومدیم بیرون.
خواهر کوچیکم خیلی خوش خواب بود. بابا و مامان هر نصفه شب من و اونو از خواب بیدار می کردن می بردن دسشویی که رخت خوابو خیس نکنیم یه وقت
هر وقت خواهر کوچیکمو می فرستادن دسشویی نیم ساعت طول می کشید. چون هر شب تو دسشویی تو همون حالت نشسته می خوابید
دیگه از تفریحاتمون این بود که شبا قبل از خواب من و خواهر کوچیکه و داداش هر چی پتو تو اتاقمون بود پهن می کردیم وسط اتاق طوری که کل کف اتاقو پتوها بپوشونن. بعدش لامپو خاموش می کردیم و اروم آروم و به صورت نیم خیز زیر پتوها این طرف و اون طرف می رفتیم. هر کدوممون که به اون یکی برخورد می کرد یه نیشگون می گرفت و سریعا در می رفت
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:43  توسط JustSomeOne
|
