ته طغاری بودن هم بد دردیه!
بیچاره خواهر کوچیکم. چون ته طغاری بود من و برادر و خواهر بزرگم زیاد تحویلش نمی گرفتیم. از قایم باشک خیلی خوشش میومد. هر وقت هم که به من پیشنهاد این بازیو می داد می گفتم اول اون باید چش بذاره.
همش هم جامو تغییر می دادم. اگه پشت در قایم شده بودم٬ تا می رفت زیر تختو بگرده از اتاق می رفتم بیرون و یه جا دیگه قایم می شدم. تا تو طبقه بالا سرش گرم بود می رفتم پایین. بعدش از پایین به زیرزمین. این قد می گردوندمش تو خونه ۴۰۰ متریمون که جونش بالا بیاد بیچاره.
آخرشم خودم خسته می شدم میومدم بیرون خودمو نشونش می دادم.
بعد اون می گفت: حالا نوبت تواِ. منم می گفتم خسته شدم باشه واسه بعد.
هر بارم همین کلاهو سرش میذاشتم بیچاره. گاهی اوقات هم که می دید بخاری از من بلند نمی شه٬ می گفت بیا اینا (خواهر و برادر بزرگم) رو بزنیم تا بیان دمبالمون کنن. می شه دمبال بازی.منم تو کتک زدن همکاری می کردم. بعد داداشم و خواهر بزرگم میفتادن دمبالمون. منم وسطای راه٬ جا خالی می دادم تا خودش تنهایی کتکا رو بخوره.
اما خب بعدا که بزرگتر شدیم یه کم مهربون شدم.
هر وقت داداشم می دوید که خواهر کوچیکمو بزنه٬ اون می دوید می رفت روی تخت چن تا پتو می کشید سرش تا از فشار ضربه ها کم شه
. منم کنارش می شستم تا بعضی از مشت و لگدا رو خودم دریافت کنم.
گاهی که کتکه خیلی دردناک بود خواهر کوچیکم منو گاز می گرفت چون حریف داداشم نمی شد.
بچه تر که بود آنتن بود. همه چیزو گزارش می داد به مامان و بابا واسه همینم تو بازی هامون راش نمی دادیم. گاهی هم کتکش می زدیم. آخه داداشم می گفت: کتک واسه این مُسَکِنه. می خوره می خوابه.
راست هم می گفت. هر وقت کتک می خورد این قد گریه می کرد که بالاخره خوابش می برد.
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:40  توسط JustSomeOne
|
