نوشیدنی مورد علاقه من و خواهر کوچیکم
فک می کنین چی بود؟ شامپاین؟ ویسکی؟ آبجو؟ وودکا؟ ساکی؟ نوشابه اشی مشی؟
نه. آب شیرین
فقط هم از آب و شکر تشکیل می شد.
به خاطر علاقه فراوان من و فاطمه به شکر. تا سر مامانو دور می دیدیم یه پارچو پر از آب می کردیم. توش به مقدار کافی شکر می ریختیم و هم می زدیم. بعد تو یکی از کابینتای آشپزخونه قایمش می کردیم تا در وقت مناسب بنوشیم
کلا به شکر و قند علاقه وافری داشتیم ما دو تا. تا حدی که هر وقت آشپزوخونه رو خالی می دیدیم کمی قند از تو قندون می دزدیدیم٬ تو یه گلدون قایمش می کردیم و وقتی تنها بودیم قندا رو می خوردیم![]()
تازه بچه تر که بودیم بابام چون می دونست خیلی قند دوس داریم گاهی اوقات قندو می ذاشت لای نون و می داد بهمون.
اونوقتا به عنوان دو بچه لوس تو خونه من و فاطمه دراز کشیده صبونه می خوردیم
کی حال داشت پا شه؟ صبح علی الطلوع از خواب ناز بیدارمون می کردن تازه انتظار داشتن بشینیم کنار سفره صبونه بخوریم.
چه انتظاراتی داشتن از ما بچه ها. خالم بیچاره کلی رومون کار کرد تا تونست بهمون یاد بده که مثه بچه آدم بشینیم سر سفره و غذا بخوریم![]()
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:33  توسط JustSomeOne
|
